و بكوفه در ان روز گروهى بودند از علويان ، و بعضى چنان پنداشتند كه بيعت فرزندان ابو طالب راست ، پس ابو سلمه بر منبر شد ، و خطبه برخواند ، و خداى عز و جل را حمد و ثنا گفت و گفت : اى مردمان هيچ كس مبادا كه نه سلاح برتواند گرفت يا بر ستور نتواند نشست كه نه سياه پوشد و فردا به جامع آيد ، تا بيعت كنيم ، آنكس را كه سزاوار است ، پس آل ابو طالب نوميد شدند ، و مردمان به خانهها بازشدند ، و علمها سياه كردند ، و هنوز روز ببود كه همه سياه پوشيده بودند ، و مردمان به مزگت جامع آمدند ، و طبلها برزدند ، تا علمها بر پاى كردند و تكبير گفتند ، و ابو سلمه وزير آل محمد بود بر منبر شد ، و بر خداى عز و جل ثنا گفت ، بر پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و سلم درود فرستاد ، پس گفت اى مسلمانان ! شما همداستانيد بدانچه من ميكنم ؟ گفتند بگوى آنچه خواهى ! ابو سلمه گفت :
امين آل محمد صلى اللّه عليه و سلم ابو مسلم عبد الرحمن نامه نوشته است و مرا فرموده است كه خليفتى از بنى هاشم بر پاى كن ، تا خلايق برهند از جور بنى اميه و بيداد كردن ايشان ، و من نگاه كردم اندر ديوانهاى بنى هاشم و هيچ مردى نديدم بزرگوارتر از عبد اللّه بن محمد بن عباس . فاضلتر است و نيكمرد است و من پسنديدم و شما نيز بپسنديد . ايشان گفتند صوابست و توفيق يافتى ، و خداى ترا مزد دهاد ، كار ما تابع كار تست ، مردمان تكبير گفتند و ابو سلمه كس فرستاد ، و ابو العباس بن محمد را بياوردند ، و او بيامد بر ماده شترى نشسته بود ، و عمامه سياه بر سر نهاده ، و جامهء سياه پوشيده ، و روز آدينه بود بمزگت اندر شد ، و بفرمود تا موذنان بانگ نماز گفتند . پس
تاريخ افغانستان بعد از اسلام ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: عبد الحي حبيبى
ص٢٦٩