و خيال مقاومت در سر داشت ، به اين سمت مىآمد و كمك خراسانيان را آرزوا داشت .
اين دسيسهسازى و تحريكات اعراب در مقابل يكديگر گاهى به صورت حاد و شديدى كه منافى شئون مليهء خود اعراب بود هم ظهور كردى ، مثلا هنگاميكه ابراهيم امام ، بو مسلم خراسانى را به قيادت داعيان و طرفداران خلافت بنى عباس گماشت و او را به خراسان فرستاد ، در وصاياى خود به او گفت « اگر بتوانى در خراسان هيچ كسى را كه به عربى سخن گويد دعوت نكنى ، و كودكى را كه پنج بلست قد داشته باشد ، اگر مورد شك واقع گردد هم زنده نگذارى » « 1 »
بارى اداره دولت اموى در اوايل قرن دوم هجرى كه يك صد سال از عصر نبوى گذشته بود ، خيلى فرسوده و پريشان گشت ، و مردم از آزار و بيداد عمال اموى سخت رنجيدند ، و ازينكه فرمانروايان اموى غرق عيش و نوش و افراط در مسكرات و نشاطاند ، شكوهها رفت ، و سخنها بر زبانها افتاد ، و حتى برخى از شاعران نتايج سوء اين عياشى را بريشان عرضه داشتند و يكى ازيشان در مقام خطاب به اميران اموى چنين گفت :
ان البرية قدملت سياستكم * فاستمسكوا بعمود الدين و ارتدعوا
لا تلحمن ذئاب الناس انفسكم * ان الذئاب اذا ما الحمت رتعوا
لا تبقرن بايديكم بطونكم * فثم لا حسرة تغنى و لا جزع « 2 »
« مردم از بيداد شما رنجيدند ، هان ! ازين وضع روى بگردانيد ، و به اساس دين چنگ زنيد ! خويشتن را مانند گرگان به گوشت مردم سير نسازيد ! و مانند گاوان شكم - خواره مباشيد ! زيرا در عاقبت چنين اوضاع حسرت و ندامت سودى نخواهد داشت »
فكر فرار و نفرت از ستم اجانب و مظالم امويان در مغز خراسانيان ريشه دوانيده بود ، و مردم ميخواستند كه خود را از ان رهايى دهند ، و ازين حكايت روحيهء نفرت و ناپسنديدگى خراسانيان آشكار است كه اسفزارى نوشته :
هامش
( 1 ) - الكامل 5 / 165
( 2 ) - الاغانى 5 / 167