بسامانى است سلطان بهارش * كه نوروز است يك تحويلدارش
هوايش بسكه روحانى سرشتست * به مسجد جاى زاهد در بهشت است
ز جوش عندليبان دارد آنجا * مؤذن بر سر گلدسته غوغا
در آنجا نيست غم را بر كسى دست * چو مى معشوق رنگ ار دلبرى هست
* * * در زمانى كه دست روزگار تاج سلطنت فارس را از تارك خوانين زند برداشته و بر فرق شاهان قاجار نهاد ، به حكم آغا محمد خان ، نخستين پادشاه خونريز و قسىّ القلب آن سلسله ، بناى محكم و قلعه و باروى كريم خانى را كه حصارى منيع و ديوارى رفيع بود ، خراب و ويران كردند ؛ و خندق عميق آن را از خاك انباشتند . فتحعلى خان صباى كاشانى ملك الشعرا ( وفات 1238 ه . ق ) كه خود شاهد و ناظر آن منظرهء غمانگيز بوده است ، سوز درونى خويش را از اين تباهكارى هائل بيك رباعى تسكين داده كه چون نفثهء سينهء مصدوران و آه دل مهجوران پرسوزوگداز است :
گردون بزمانه خاك غم بيخت دريغ * با شهد طرب زهر درآميخت دريغ
از كينهء دور فلك جور سرشت * شيرازهء شيراز بهم ريخت دريغ
* * * بزرگترين استاد سخنوران سدهء سيزدهم ، ميرزا حبيب قاآنى ( وفات 1270 ه . ق ) است كه خود زاييدهء همان شهر شهير و يكى از مفاخر گويندگان فارسى زبانست . وى در دو منظومهء غرّا از موطن خود وصفى شيوا كرده و مدحى بسزا گفته است . در يكى ميگويد :
تبارك اللّه از فارس ، آن خجسته ديار * كه مىنبيند چون آن ديار ، يك ديار
به زير قبهء گردون ، به روى رقعهء خاك * نديده ديدهء بينا چنان خجسته ديار
نسيم او ، همه دلكشتر از نسيم بهشت * هواى او ، همه خرمتر از هواى بهار
ز هرچه عقل تصور كند ، در او موجود * ز هرچه وهم تفكر كند ، در او بسيار . . .
در طىّ اين قصيدهء فصيح و بديع از اصناف حرف و صنايع و انواع علوم و فنون رايج در بلدهء شيراز سخنساز كرده است و همچنين رجال و امراى معاصر خود را نام برده . در قصيدهء ديگرى گفته است :