شراب و عيش نهان چيست ؟ - كار بىبنياد ! * زديم بر صف رندان ، هرآنچه باداباد !
كه آگه است كه جمشيد و كى كجا رفتند ؟ * كه واقفست كه چون رفت تخت جم بر باد ؟ !
نميدهند اجازت مرا بسير و سفر * نسيم خاك مصلى و آب ركناباد !
هم در اواخر اين قرن ، مولاى دراويش و شاه فقرا و قطب اقطاب شاه نعمت الله - ولى ، در غزلى آرزوى مسافرت به شيراز كرده و تمنّاى ديدار آن برج اولياء و مهد عارفان را فرموده ، تا آنكه سرانجام بدين آرزو نايل گرديده است . و چنان كه در شرححال او نوشتهاند ، بسال 816 ه . ق ، در زمان امارت ميرزا اسكندر بن عمر شيخ - ابن تيمور سفرى مجلّل و پرشكوه بدان ديار كرده و مورد حرمت خاص و عام قرار گرفته است . شاه در غزل خود چنين مىفرمايد :
خاطرم ميكشد سوى شيراز * مرغ جان مىكند در آن پرواز
در گلستان عشق سرمستان * بلبلانند جمله خوشآواز
سر ساقى و ، حال ميخانه * بشنو از مى ، ز دل بسوز و بساز
در سدهء نهم ، كه نوبت سلطنت ملك شعر بنام استاد سخنوران زمان ، خاتم الشّعراء ، مولوى عبد الرحمن جامى ميزدند ، آن بزرگوار در مقام تعريض بهموطنان خود و تفضيل شيراز غزلى لطيف برشتهء نظم آورده و ظاهرا آن را بنزد عالم معاصر زمان خويش ، مولانا جلال الدين اسعد دوانى فرستاد ، و او نيز غزلى در جواب سروده و بوى تقديم داشته است جامى ميگويد :
از در صومعه آن به كه قدم باز كشيم * خرقهها در نظر شاهد طناز كشيم
چند ناخوش منشان بر سر ما ناز كشند * نازنينى به كف آريم و ، ازو ناز كشيم
هست قحط مى و شاهد به خراسان ، جامى * خيز تا رخت بمحروسهء شيراز كشيم
* * * شفيعاى اعماى شاعر ، متخلّص به اثر ، كه خود در قريهء پيراشكفت ، شصت كيلومترى غربى شيراز زاييده شده و از گويندگان با قريحهء لطيف و باذوق ممتاز اواخر عصر صفوى است ، در مثنوى نغزى كه در سرگذشت خود و رفتن از شيراز به اصفهان گفته است ، چنين سروده :
بهركس شد در سير ارم باز * نچيند گل ، مگر از ياد شيراز
ز جوش نرگس و گل ، آشكار است * كه آن چشم و چراغ روزگار است !