بديده بار دگر آن بهشت روى زمين * كه بار ايمنى آرد نه جور قحط و نياز
نه لايق ظلماتست باللّه اين اقليم * كه تختگاه سليمان به است و حضرت راز
به حق كعبه و آنكس كه كرد كعبه بنا * كه باد مردم شيراز در تنعم و ناز
چو سعدى از غم شيراز روزوشب گويد * كه شهرها همه باز است ، شهر ما شهباز
هم در آن قرن شرف الدين عبد الله شيرازى ، مؤلّف تاريخ تجزية الامصار و تزجية الاعصار ، معروف بتاريخ وصاف الحضرة غزلى در اشاره به آب ركناباد معروف طرح كرده است و گفته :
نقاب غنچه چو مشاطهء صبا بگشاد * زمانه روى زمين را لباس مينا داد . . .
به چشم نرگس و زلف بنفشه و رخ گل * به عارض سمن و لطف قامت شمشاد
كه گرچه آب فراتست مايهبخش روان * و گرچه روضهء خلد است قطعهيى آباد
چو آب نالهكنان هر نفس همىگويم * خوشا هواى مصلى و آب ركناباد
گويا خواجه عبيد زاكانى در قرن بعد ( وفات 772 ه . ق ) او را جواب گفته باشد كه چنين سروده :
نسيم خاك مصلى و آب ركناباد * غريب را وطن خويش ميبرد از ياد
زهى خجسته مقامى و جانفزا ملكى * كه باد خطهء عاليش تا ابد آباد
خوشست ناز و نعيم جهان ، ولى چو عبيد * غلام همت آنم كه دل برو ننهاد
و نيز خواجه عبيد زاكانى در هنگام مسافرت وداع شيراز غزلى پرسوز سروده است كه از كمال احترام و علاقهء او به آن شهر شهير حكايت مىكند و دو مصراع از سعدى را تضمين كرده است ، ميگويد :
رفتم از خطهء شيراز و بجان در خطرم * وه كزين رفتن ناچار ، چه خونين جگرم ؟
ميروم دست زنان بر سرو ، پا اندر گل ! * زين سفر تا چه شود حال و چه آيد بسرم ؟ !
من ازين شهر اگر برشكنم ، در شكنم * من ازين كوى اگر برگذرم ، درگذرم
بىخود و ، بىدل و ، بىيار ، ز شيراز برون * « ميروم ، و ز سر حسرت بقفا مىنگرم »
قوت دست ندارم ، چو عنان ميگيرم * « خبر از پاى ندارم ، كه زمين مىسپرم »
اى عبيد اين سفرى نيست كه من ميخواهم * مىكشد دهر بزنجير قضا و قدرم .
سپس در آن عصر فرخنده نوبت به شمس الدين حافظ رسيد و خواجهء لسان الغيب در مطاوى غزليات دلانگيز عشقآميز خود ، در يازده منظومه ( باحصاء اين بنده ) موطن محبوب خويش را ياد كرده است . از آن جمله همان دو غزل مذكور فوق را چنين جواب گفته است :