تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
فولادين ، به شكل تيغه بلند قرار دارد كه با كوچكترين تكان ، حركت فنرى و لنگرى آن به سمت جلو صورت مىگيرد و اين حركت و لنگر آن است كه برداشتن طوق را براى هر كس مشكل مىسازد . وقتى دستهء عزاداران محلّهء عالىقاپو ، در ايام محرم آمادهء حركت بمحلات ديگر مىشود ، لواى بسيار بلند موجود در بقعهء شيخ صفى الدين را نيز كه چوب آن از نى ضخيم و بسيار گرانبها است ، و در بالاى آن پرچم نسبتا كوچكى نصب شده است مىآورند و اين لوا نيز بازمانده از دوران سلاطين صفوى و احتمالا از زمان خود شاه اسماعيل مىباشد . بايد اضافه كنم كه محلّهء پير عبد الملك هم كه برادرخواندهء حيدرى محلّهء عالى قاپوست ، يك طوق بزرگ نظير طوق محلّهء مذكور دارد . » 6 - در صفحات 339 و 340 بسخنانى از مرحوم ميرزا محمد ديوانه اشاره كرده بوديم . آقاى نجات دراينباره مىنويسد « بيچاره سالهاست به مرض روانى مبتلاست ولى گفتارهاى عجيب و غريب دارد و باسواد هم هست . منهم چند جمله از او به ياد دارم . زمستان سختى بود . 15 شبانه‌روز دائما برف مىباريد . اندكى هوا آرام گرفت يعنى شبها مىباريد و روزها بارندگى نمىشد . ميرزا محمد كه از بازار مىگذشت زير يكى از روزنه‌هاى گنبدها ايستاد و با آن ژست مخصوص و با تغيّر رو به آسمان كرد و خطاب به خدا گفت ، 15 روز و شب هى براى ما برف تپاندى . از بس زياد شد خودت هم از مردم خجالت كشيدى . حالا روش تازه پيش گرفته‌اى شبها وقتى كه مردم در خوابند كار خودت را مىكنى و مخفيانه مىتپانى . روزى ميرزا محمد از بازار مىگذشت بناگاه در وسط بازار ايستاد و با ژست مخصوص رو به آسمان كرده نان و پنيرى را كه در دست داشت نشان داد و با ملاطفت و مهربانى گفت اين نان و پنير خوب چيزى است و نعمت خودت مىباشد كه به من داده‌اى ، و بيكبار حالتش دگرگون گشته با عصبانيّت گفت پس بگذار آن را راحت بخورم » . 7 - آقاى نجات در قسمت ديگر نامه‌اش نوشته است « در صفحه 244 اشرف مازندران را شهر كنونى بابل نوشته‌ايد در حالى كه بابل همان بارفروشان سابق است و شهر اشرف قديم ، امروزه بنام بهشهر خوانده مىشود و نيز در صفحهء 366 ميرزا نادعلى
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 517 | بابا صفرى