چه گوى بود كه از كوى عاشقان بربودى * مولّهت شده ذرّات كائنات حسينجان
جهان بذات صفت دمبدم فداى من آمد * كه من بذات صفت گشتهام فدات حسينجان
بعشقبازيت اوهام انبياى معظّم * چو شه در عرصهء شهمات گشته مات حسينجان
قيامتى كه بگويند آن نبود كه زينب * بدور نعش تو زد حلقه با بنات حسينجان
دو كون درخور يك موى اصغر تو نباشد * چو كار بر تو فتد چيست خونبهات حسينجان
ز هست و نيست گذشتى و عدل نيست جزايت * بجز خدائى خود گر دهد خدات حسينجان
مگر نگفتى كه من سبط احمدم نكشندت ؟ * بُريد امّت احمد سر از قفات حسينجان
به بتپرست روا نيست آن ستم به تو كردند * نبود نسبت خويشى به مصطفات حسينجان ؟
بآشيانهء مرغى نمىتوان زدن آتش * نه خيمه ، خيمهء تو سوخت با بنات حسينجان
امام هيچ نبودى بيادت هست كى كس * كه تشنه جان دهد اندر لب فرات حسينجان
ميان آنهمه لشگر ترا گذاشت و كجا شد ؟ * عجب ز غيرت عبّاس باوفات حسينجان
هزار و سيصد و پنجاه و يك جراحت و بازت * زدند سنگ همى بر سر جدات حسينجان
مخدّرات حرم سر برهنه بهر تماشا * زنان شام محنّا بقهقهات حسينجان
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 507
مساهمون: بابا صفرى
ص٥٠٧