تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
عده‌اى از مستبدين نامه نوشته اعدام شما را خواسته‌اند . در اين گفتگو بود كه عده‌اى تفنگدار حكومت در جلو درب اجتماع كرده به زور به داخل خانه آمدند . پدرم فورى از راه بالا پشت‌بام به پشت‌بام رفت و از آنجا بخانهء مير اسد الله نام همسايه فرود آمده بكوچه رسيد و بخانهء غفار خان موقّر ، كه خانواده‌اش مريضهاى پدرم بودند رفت و ماجرا را گفت . گويا كسانى در آن منزل بوده‌اند و اين خبر را بخادمباشى داده‌اند . بفاصلهء كوتاهى چهار تفنگدار خادمباشى آمده پدرم را دستگير و بقلعه برده‌اند . حاكم مراجعين زيادى داشته و لذا نير الاطبا را در اطاق فراشباشى نگه مىدارند . فراشباشى خبر او را به حاكم مىدهد و حاكم مىگويد ببريد راحتش كنيد . او فراشها را مىخواهد كه حكم حاكم را اجرا كنند . پدرم اصرار مىكند كه بايد خود حاكم را به بيند . سرانجام او را باطاق حاكم مىبرند . حاكم پدرم را مىشناخت و در گذشته با او دوستى داشت ولى در اين موقع خود را بكلّى بيگانه نشان مىدهد . نيّر گذشته‌ها را به ياد او مىآورد و چون مىبيند اثر ندارد مأيوس مىشود . در اين فاصله خبر دستگيرى پدرم در شهر شايع مىگردد . جمعى از شخصيّتهاى محلّى نزد نايب الصدر مىروند و او را وادار باقدام مىكنند . او حاج مير عباس را كه سيد محترمى بود نزد حاكم مىفرستد و خواست مردم را براى جلوگيرى از قتل طبيب شهر به او مىگويد . در همين هنگام ريش‌سفيدان محلّات هم بقلعه نزد حاكم مىروند و سرانجام پدرم را آزاد ساخته با خود بخانهء نايب الصدر مىبرند . » .

توضيحاتى از آقاى دكتر يوسف معمارى :

آقاى دكتر معمارى چشم‌پزشك متخصّص و مجرّب شهر ما ، كه علاوه بر طبابت در ادبيّات نيز ورود بيشترى دارد و اشعار دلپذيرى بتركى و فارسى مىسرايد ؛ دربارهء تاريخ اردبيل علاقهء زيادى نشان مىدهد و نكاتى را در جهت رفع نقائص آن تذكار مىنمايد . بخشى از نوشته‌هاى ايشان در جلد دوم كتاب عنوان گشته و اينك يادآوريهائى را كه بعد از انتشار آن جلد فرستاده شده است در اينجا مىآوريم : « 1 - در باب پيدايش اردبيل ، عده‌اى بناى آن را به « ارد » پادشاه اشكانى نسبت مىدهند و آن را اردويل مىخوانند . برخى نيز از راه طنز و شوخى اردويل مىگويند ( مثل ارديبهشت ) ، كه در حقيقت شهر نبوده بلكه شهر مانند بوده است .