كه بديده ديد نتوان ترا ، ز ملمّعات على على * نه ببجر ذات تو انتها ، كه بفلك عقل گذر توان
نه بكنه توره وهمها ، كه كسى بوهم دهدم نشان * نه مرا دهى تو لب ثنا ، صفتت كنم به دو صد زبان
بجهان نه صاحب گوش تا ، كه من آنچه هست كنم بيان * نه فراخ عرصهء وهمها ، كه كنم ثنات على على
منم از غمت غريق بكا ، تو بقهقهات متبسّمى * من چون كليم به كف عصا ، تو به لن ترا مترنّمى
مى من يمت يرنى مرا ، ز قرار برده ترحّمى * به خدا بمرگ شدم رضا ، نه تجبّرى نه تحكّمى
سر و جان چه هست بيا بيا ، كه جهان فدات على على * همهء طوايف انبياء ، بدرت ستاده كليم سا
بدل استغاثه به كف عصا ، همه را به سر هوس لقا * همه گشته مست مى لقا ، دل من ترا شده مبتلا
نه كليمم آنكه روم ز جا ، بيكى ترانهء لن ترى * چو كشى ز سر نرود شها ، هوس لقات على على
ز تجليّت ولهات من ، چو كليم محو سطور جان * بتعلّقت صلوات من ، چو خدا بر احمد خوشبيان
ز تنفّخت نفخات من ، كه ز نفخ من شده حى جهان * قبسات آتش ذات من ، همهء جهان و جهانيان
شده ليك ذات و صفات من ، به تو محوومات على على * برخت كه هست كتاب من ، تو كتاب اكبر و اعظمى
بود اين مديح عذاب من ، كه تو از كتاب معلّمى * به تو راجع است حساب من ، كه مشير آدم و عالمى
تو سرشتهاى گل و آب من ، به خدا خداى مجسّمى
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: بابا صفرى
ص٣٢٧