تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
ديره سر باستانه اچ ته دارم * خووه‌نه‌واجى كوور بختى چو كيچى « 1 »
آنگاه سبزى و تره از باغ چيده وسيلهء پسرش خدمت شيخ فرستاد . پسر هديهء مادر را بحضور شيخ آورد و رباعى فوق را نيز از قول وى خدمت او خواند . شيخ گفت بمادرت بگو كه تو سبزى و تره بىوزن مىفروشى بااينحال من چگونه از تو ياد نمايم .

شيخ باكير اردبيلى :

مؤلف تاريخ اردبيل و دانشمندان از او بعنوان يكى از صوفيان والامقام « سلسلهء قادريه » ياد كرده است كه در حلب سكونت داشته و با « شيخ محمد كواكبى » كه در قرن يازده هجرى مىزيسته است مأنوس بوده است . شيخ باكير حوزهء علمى نيز داشته و شاگردان برجسته‌اى تربيت كرده است كه « ابو بكر و ليواتى مصرى حلبى » از جملهء آنها بوده است .

برهان اردبيلى :

او از سخنوران آذربايجان بوده و نيكو شعر مىسروده است . شرح‌حال و حياتش در جائى ذكر نشده ولى در كتاب دانشمندان آذربايجان اين رباعى بنام او ضبط گشته است :
به ياد روى تو آهم چو باد گلبيز است * ببوى زلف تو دود دلم سحرخيز است پى شكست دل ماست چشم غمّارت * مگر شكست دل ما شكست پرهيز است

بزمى اردبيلى :

از شعراى بلندپايهء قرن دهم هجرى است كه از اردبيل برخاسته و بيشتر عمر خود را بسياحت و تجارت گذرانيده است . مدتى در هند سكونت گزيده و از آن ديار به قصد اداى وظيفهء دينى به حج رفته است . او سه سال در مكه اقامت كرده و از آنجا از راه دريا بعراق آمده و
هامش
( 1 ) - اين شعر به زبان آذرى است و ما در صفحهء 60 جلد دوم اين كتاب آن را بنقل از « سلسلهء النسب صفويه » از خود شيخ صفى الدين آورده‌ايم اما سخنوران آذربايجان آن را از قول ابن بزاز ببانو باغبان منسوب داشته است . اين رباعى را در آنجا چنين ترجمه كرده‌ايم : ديرى است كه اين سر بسوداى تو سرگردان است . ديرى است كه اين چشم همچو خون اشگ مىريزد . ديرى است كه سر بآستانهء تو دارم . خدا نگفته است كه كوربختى را چنين سرگردان كنى .