جلوى آفتاب را مىگيرد . باران از ابر مىبارد . . . تا مىرسد بشكايت موش از گربه . و گربه بجاى آنكه از ديگرى شكايت كند خود را همهكارهء خانه مىداند . زير كرسى را بجاى قشلاق و روى كرسى را بمنزلهء ييلاق براى خود به حساب مىآورد . آنقدر براى خود مقام و منزلت قائل مىشود كه كدبانوى خانه را هم خدمتكارى مىپندارد و آنچه را كه او مىپزد نوعى غذا ، كاچى ، براى خود به حساب مىآورد و اين مطلب اگر حكايت از خودخواهى و خودبزرگبينى او هم نكند مؤيد گفته مورخان خواهد بود كه در اردبيل گربه كم است و خريد و فروش مىشود و ما اين گفتهها را در صفحهء 110 جلد اول اين كتاب آوردهايم .
همانطور كه اشاره كرديم قصههاى ديگر نتايج خوب و آموزندهاى دارد و چون كتابهاى متعددى در اينباره نوشته شده ، از آوردن آنها خوددارى مىنماييم .
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 289
مساهمون: بابا صفرى
ص٢٨٩