عمال فرقهء دموكرات در اردبيل مطالبى نوشتهايم . سلطنت منصورى پيرزن هفتاد سالهاى بود كه در عزاى فرزندش لباس سياه بر تن كرده سوگوار مانده بود . او برهم خوردن فرقهء دموكرات بويژه آمدن شاه را بدين منطقه تسلّى خاطرى براى خود تصور مىنمود . شاه كه از داستان اعدام فرزندش آگاه بود ويرا بحضور پذيرفت و نوازش نمود و سلطنت در اين شرفيابى در حضور شاه چارقد سياه از سر خود برداشته چارقد ديگرى برنگ ديگر بر سر كشيد و خطاب بشاه گفت كه « گرچه قتل فرزند رشيدش پيوسته او را متأثر خواهد ساخت ولى مقدم شاه را بمنزلهء انتقام خون وى از قاتلانش به حساب مىآورد و بيمن نجات آذربايجان و سفر شاه لباس عزا از تن درمىآورد » . شاه با تحسين از اين احساسات وى از نيازمنديهايش پرسيد ولى آن پيرزن عالىطبع خود را بىنياز نشان داده از او چيزى نخواست .
در دو فرسنگى شهر ، سرهنگ باتمانقليچ با يكدسته نظامى تشريفاتى باستقبال آمده بود . شاه از « اتومبيل » پياده شد و گزارش نظامى او را اصغاء كرد . آنگاه به طرف هئيت علماى خلخال ، كه براى ديدن شاه باردبيل آمده و بعنوان استقبال از « موكب همايونى » در آنجا حضور يافته بودند ، رفت و پس از شنيدن خوشآمد آنها ، از حال و زندگى آنان پرسشها نمود و از اينكه گردانندگان فرقه هيچگونه ايمان و اعتقادى به خدا و ديانت اسلام نداشتند سخنانى خطاب به آنان بر زبان آورد و سپس به سمت شهر حركت كرد .
در مدخل شهر 1800 سوار شاهسون از 7 طايفهء اطراف شهر ، در حالى كه رئيس هر طايفه در اول دستهء خود قرار داشت ، با پرچمهاى مخصوص طايفه ايستاده بودند . شاه در مقابل آنها توقف كرد و خيرمقدمى را كه يكى از بيگزادگان خواند ، گوش داد . آنگاه عازم شهر شد .
در شهر 24 طاق نصرت از طرف تجّار ، اصناف ، مالكين ، مؤسسات حملونقل ، ايلات و عشاير ، محّلات مختلف و كارمندان ادارات زده شده بود و اينها غير از تعداد ديگر از طاقنصرتهائى بود كه در طول راه از طرف روستائيان نزديك جاده برپا گشته بود . روزنامههاى آن روز نوشتند كه در مراسم استقبال احساسات مردم اردبيل بحدّى زياد بود كه شاه دو كيلومتر راه را تا خود شهر پياده رفت و در آنجا سوار ماشين روبازى شده
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: بابا صفرى
ص١٢٧