شده و در هرتحولى كه در جريان امور جامعهاى پيش آمده فرصتى براى ظهور و عملكرد آنها پيدا گشته است .
تاريخ نمونههاى زياد و گوناگونى از اينان دارد و يكى از آنها ، كه نسل ما شاهد آن بوده است ، داستان سقوط مرحوم دكتر محمد مصدق از نخستوزيرى ايران در 28 مرداد 1332 خورشيدى مىباشد . كسانى كه بتاريخ ملّى شدن صنعت نفت در ايران آگاهى دارند مىدانند كه شاه ايران و كسانى كه مثل او مىانديشيدند راضى به ملّى شدن نفت ايران نبودند ولى دكتر مصدق و همفكرانش ، با زمينهايكه در بين روشنفكران و بتدريج بين ملّت ايران بوجود آمده بود ، از اين كار حمايت مىنمودند . سرانجام مصدق به نخستوزيرى رسيد و دست بدين كار زد . شاه با او بمخالفت برخاست و اختلاف بين آن دو شدت گرفت . مصدق بقانون اساسى متوسل شد و از وى خواست كه بر طبق وظايفى كه در آن قانون براى شاه معين گشته است سلطنت نمايد نه حكومت . ولى شاه بتشويق و توصيه مشاوران داخل و خارج ، خود را شاهنشاه ايران مىگفت و منطوقا كشور را از آن خود تصوّر مىكرد .
در اين كشمكش مردم از نخستوزير حمايت كردند . شاه نخست به زور متوسل گشت ولى با بوجود آمدن حوادث سىام تيرماه 1331 در اين امر ناكام شد « 1 » .
امريكائيها بكمكش آمدند و طرح كودتائى را ريختند و براى اجراى آن از وى خواستند كه بخارج از كشور برود . او چنين كرد و روز 25 مرداد 1332 ببغداد و از آنجا به ايتاليا رفت . با رفتن او شور و هيجانى در مردم بوجود آمد و از اين رهگذر مجالى براى كسانى كه از آنان سخن مىگوئيم فراهم آمد . اينان نيز مثل ديگر ايرانيان در صحنههاى تظاهرات ضد سلطنت ظاهر شدند و حتى روز 27 مرداد با بريدن رگهاى خود ، با خونى كه از آن بيرون مىآمد طومارهائى را بطرفدارى از دكتر مصدق امضا كردند و براى آن شعارهائى
هامش
( 1 ) - روز سى تيرماه 1331 مردم تهران عليه حكومت قوام السلطنه ، كه شاه او را در مقابل دكتر مصدق بنخستوزيرى برگزيده بود ، قيام كردند و در ميدان بهارستان دست بتظاهرات زدند . پليس بمقابله با آنان برخاست و جمع زيادى كشته شد . سرانجام قوام السلطنه كه چند روز بيشتر نخستوزير نشده بود سقوط كرد و دكتر مصدق بار ديگر نخستوزير شد .