تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
اينباب مىگويد « ساعتى پس از پايان اين مراسم من در باشگاه معلمان ، كه در همان دبيرستان بود نشسته بودم . مرحوم سيد جمال الدين صفوى معاون ادارهء فرهنگ نزد من آمده از سقوط حكومت ملّى و فرار اولياى آن خبر داد . من از آنجا بكميتهء ولايتى رفتم . ساعت نزديك به نيمه‌هاى شب بود . سران كميته در آنجا بودند و مضطرب و ناراحت به نظر مىرسيدند . من از آنها برنامهء بعدى اقدامات لازمه را سوآل كردم . گفتند كه ميرزازاده و زنوزى به جائى رفته‌اند حالا برمىگردند و تكليف روشن مىشود . قريب نيمساعت انتظار ما طول كشيد و بيكبار در راهروى ساختمان صداى شيون و ناله بلند شد و صاحبان آنها كه آن دو نفر بودند با صداى بلند زبان به هتاكى گشوده بر فرقه و حكومت ملى و گردانندگان آنها ناسزا مىگفتند و با عصبانيت تمام داد مىزدند كه بىشرفها چگونه به سر ما كلاه گذاشتند ، خودشان از تبريز فرار كردند و كوچكترين اطلاعى هم بما ندادند . آنان ، كه معلوم شد از كنسولخانه مىآيند ، با عجله بجمع‌آورى برخى اوراق موجود پرداختند و ديگران نيز هريك آنچه كه لازم مىدانستند برداشتند . ساعت به يك بعد از نيمه‌شب رسيده بود كه من ( يعنى آقاى قدس ) به قصد مراجعت به خانه از پله‌هاى عمارت پائين آمدم . هوا بسيار سرد و نزديك به 25 - درجه سانتيگراد بود . در خيابان ، كه مملّو از برف بود اعضا و كارگردانان كميته دو كاميون پر از بار را جلوى كميته آورده بارهاى آنها را بوسط خيابان ريخته با عجله بر آنها سوار مىشدند و به ظاهر چنين وانمود مىكردند كه براى جنگيدن به سمت آستارا مىروند . آقاى قاسم تركپور كه با من ( يعنى آقاى قدس ) نسبتى داشت و در كاميون براى خود جائى گرفته بود مرتبا مرا دعوت به سوار شدن مىكرد . ولى من بسبب آنكه از لحاظ وضع جسمانى « 1 » فاقد شرايط لازم براى جنگ بودم قبول نكردم غافل از آنكه موضوع فرار به روسيه است و نه جنگ با ارتش در آستارا . بهرحال آخرين دو نفر ميرزازاده و زنوزى بودند كه با
هامش
( 1 ) - آقاى يعقوب قدس گويا بر اثر اشتباه ماما در حين تولد ، يا بىتوجهى كسانش در اوان نوزادى ، نقصى در مفصل استخوان ران و لگن خاصره پيدا كرده امكان حركت عادى و سريع و بدون عصا را از دست داده است .