تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
خريدارى نمود و چون گرسنه بود به كنارى نشست تا خود را سير نمايد . لباس و سلاح جنگى او نظر مردم را متوجه وى گردانيد . اين آبادى بقول پرفسور ماركوارت « كليكا » نام داشت و « ابو سعيد محمد بن يوسف » بر آن حكومت ميكرد . او چون اين خبر بشنيد ، با اطلاعى كه قبلا از شكست و فرار بابك داشت ، در جستجوى امر برآمده با راهنمائى غلام نزد بابك در خارج آبادى رفت . وى كه در بعضى از تواريخ بنام « سهل بن سنباط » هم آمده است تعظيم و تكريم زيادى در حق بابك كرد و او را بقلعهء خود دعوت نمود كه در آن دژ محكم آرام گيرد و به تهيه و تدارك لازم بپردازد . بابك بقلعه درآمد و مورد پذيرائى گرم قرار گرفت اما سهل ( يا ابو سعيد ) در خفا شرح‌حال او را بافشين نوشت . در اينجا بعضى از مورخان نوشته‌اند كه سهل ابتدا از روى صداقت با او رفتار مينمود ليكن در همان روز اول كه براى صرف غذا با بابك بر سر سفره نشست بابك به سختى برآشفت و با وى تندى نمود كه « تو هنوز بدان مقام نرسيده‌اى كه با من بر سر يك سفره نشسته غذا بخورى » . اين بود كه وى قلبا خشمگين گشت و افشين را از بودن او در آن قلعه آگاه ساخت . افشين نيروئى بسركردگى دو تن از افسران خود روانهء آنحدود كرد و اينها بصلاحديد سهل ( يا ابو سعيد ) در گوشه‌اى از صحرا مخفى شدند . روزى ، كه سهل و فرماندهان قشون باهم قرار داشتند ، سهل از بابك به شكار دعوت نمود تا از قلعه بيرون آيد و از سكوت و انزواى آنجا لختى بياسايد . بابك پذيرفت و به شكار پرداخت در اين ميان لشگريان افشين او را محاصره كردند و دستگير نموده نزد افشين بردند افشين بابك و برادرش عبد اللّه را به « سامرا » ، كه در آنموقع مقر خليفه بود گسيل داشت . اين دو اسير دلاور ، روز پنجشنبه سوم ماه صفر سال 223 هجرى در ميان ازدحام كم‌نظير تماشاچيان وارد آن شهر شدند . خليفه كه از دست بابك رنجها ديده بود ظاهرا روز 17 ربيع الاول همانسال دستور داد دست و پاى او را قطع نمايند .