نگارنده بود در اطاق باز شد و دختر خانمى از دانشآموزان وارد گرديد تا براى نوشتن معلم در تختهسياه ، گچ ببرد « 1 » و او كه مثل ساير دختران ، سر و روى بىحجاب و روپوش مدرسه بتن داشت نوهء آقا ميرزا على اكبر و دختر يكى از پسران وى بود و در آن روز كمتر از دوازده سال از مرگ آقا ميگذشت .
بارى آقا ميرزا على اكبر در گذشته قدرت زيادى داشت و در هر كارى كه در اين ولايت رخ ميداد اثرى از موافقت يا مخالفت او به چشم مىخورد ولى كمكم كه سنين عمرش افزوده ميگشت بخصوص بعد از آنكه سران عشاير ، كه مددكاران او بودند ، بدست قشون دولتى تارومار گشتند مثل گذشتهها حرارت و تلاش زيادى نداشت بااينحال در سال 1306 خورشيدى واقعهاى پيش آمد كه مزاحمت جديدى براى او فراهم ساخت و آن قتل امين العلماء بود كه در شب 22 رمضان 1345 قمرى رخ داد .
قتل امين العلماء
نام وى ملا عبد العظيم بود ولى همشهريان و بطور كلى هركسى كه با او سروكارى داشت ويرا باسم امين العلماء ميشناخت .
او مرد مستعد و شوخطبعى بود و بترافع مردم رسيدگى ميكرد و مثل صاحبان دفاتر اسناد رسمى كنونى ، با تحرير معاملات مراجعين زندگى مينمود و ظهر و غروب نيز در مسجد بازار چاقوسازان ، كه از بزرگترين مساجد اردبيل است نماز جماعت ميخواند و گاهى براى وعظ بمنبر ميرفت . بر خلاف وعاظ ديگر بسخنانش بيشتر جنبهء شوخى ميداد و بدينطريق مطالبى را ، كه گفتنش براى ديگران مشكل بود ، بيان مينمود و از اينجهة مستمعين و پاى منبرنشينان وى هم غالبا مثل خود وى ظريف و شوخ بودند و با خوشروئى گفتههاى او را تحمل ميكردند .
از اين بيان نبايد تصور نمود كه او مرد بىادبى بود و خارج از نزاكت وعظ ميكرد يا احكام و احاديث را دگرگونه ميساخت . بلكه در اداى مطالب شيرينكاريهائى مينمود مثلا روزى در منبر چنين گفت كه من وقتى به مسجد ميآمدم در نظر داشتم براى
هامش
( 1 ) - در آن ايام چون اعتبار مالى مدارس كم بود گچ را كه با آن روى تختهسياه مينويسند در دفتر دبيرستان ميگذاشتند تا دانشآموزان بيهوده تلف ننمايند .