مدتها زندگى او بدينسان گذشت و سرانجام بتهران رفت و به يارى سيد المحققين املاك خود را از دولت پس گرفت و تا آخر عمر با جوزى خان ، يگانه پسر باقيماندهاش بزندگى تلخ خود ادامه داد .
زوال قدرت آقا ميرزا على اكبر
گفتيم آقا ميرزا على اكبر از آن جمله كسان نادرى بود كه دوستان فداكار و دشمنان بىامانى داشت . دوستان او مريدانش بودند كه گاهى جانبازى بامر او را از عبادات ميپنداشتند .
و صادقانه به او ارادت ميورزيدند . اينان غالبا افراد عامى بودند ، و از دنياى جديد آگاهى نداشتند و اجتماع و اصول كهنهء زندگى را ، كه خود وارث آنها بودند ، ابدى ميدانستند . با هر فكر نوى مخالفت ميكردند و هر كار اصلاحى جديد را مخالف احكام دين مقدس تصور مينمودند .
دشمنان او نيز از روشنفكران و آزاديخواهان بودند . اينان كه بر خلاف دستهء اول از طريق مسافرتها يا جرايد و مطبوعات از پيشرفتهاى علمى و اجتماعى جهان كم و بيش آگاهى داشتند ، اوهام و خرافات را ، كه علت عقبماندگى ملى تصور ميكردند ، در اين نقطه زائيدهء تعليمات آقا ميرزا على اكبر مىپنداشتند و بدينجهة بهر طريق كه ممكن بود با او و كسانش مبارزه مينمودند . اينان پول جمع كرده مدرسه تأسيس مينمودند و آنان بدستور آقا ، معلمها را به چوب مىبستند و شاگردان را پراكنده مىساختند . اينها آخوند روشنفكرى پيدا كرده بمنبر مىبردند و آنها با چماق تكفير او را تهديد نموده از هر اقدام ممكن فرو نمىگذاشتند . با همهء اينها آنچه ميتوان گفت اينست كه آقا ميرزا على اكبر مثل بعضى ديگر ذاتا شرارت مآب نبود و در نهادش از خباثت و موذيگرى اثرى به چشم نميخورد .
او مرد باهوش و زرنگ و به ظاهر سادهاى بود كه حكومت شرعى را از آن خود ميدانست و در برابر اين قدرت همه را حقير و زبون مىشمرد و در تحقير صاحبان شوكت از هر اقدام مشروعى باز نمىايستاد .
براى آنكه خوانندهء محترم با نحوهء عمل او در اينمورد آشنا شود به دو رفتار او