تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
بعنوان نمونه اشاره مينمائيم كه يكى در مجلس ختم پدر سرلشگر طهماسبى و ديگرى در تشريفات استقبال او در مراجعت از يك سفر زكات اتفاق افتاد . سفرهاى زكات از مسافرتهاى ديدنى او بود و آقا در بعضى از مواقع با تشريفات خاصى از شهر حركت ميكرد و براى جمع‌آورى وجوه شرعى بدهات و بخشها ميرفت . در يكى از اين سفرها وقتى خبر بازگشت او به شهر رسيد طبق معمول جمعى براى تحصيل ثواب اخروى و بعضى براى مصونيت از تكفير دنيوى باستقبال وى از شهر خارج شدند . شهريان در يك طرف راه و عشاير در مقابل آنها بصف ايستادند . در جلوى صف اول امين الرعايا و در اول صف دوم وكيل الرعايا براى عرض خيرمقدم قرار داشتند . آقا بر الاغ سفيدى سوار بود و قرآنى نيز در جلوى خود بر روى قاچ زين در دست داشت . چون بمقابل مستقبلين رسيد اظهار رضايت نمود و آنگاه با احترام آنكه الاغ حامل قرآن كريم است امين الرعايا و وكيل الرعايا را وادار به زيارت و بوسيدن گوشهاى الاغ كرد . گويندهء داستان ميگفت كه مرحوم امين اطاعت امر كرد ولى وكيل كه مرد زرنگى بود با لطايف الحيل دستى بسر و گوش الاغ كشيد و با عنوان كردن مطالب ديگر زيارت الاغ را از خود منتفى ساخت . داستان مجلس ختم پدر امير طهماسبى نيز شنيدنى است . گفتيم كه امير والى نظامى آذربايجان بود و براى سركوبى عشاير باردبيل آمد . ورود او به اين شهر مقارن با مجلس ختمى بود كه فرمانده پادگان اردبيل باحترام درگذشت پدر وى در مسجد عالىقاپو منعقد ساخته بود و در آن همهء طبقات و معاريف شهر شركت داشتند . آقا كه در شاه‌نشين مسجد كنار امير لشگر طهماسبى نشسته بود اجازهء ختم مجلس داد و شادروان ملا لطيف مجد الواعظين براى وعظ بمنبر رفت و از شخصيت عبد اللّه - خان و خدمات برجستهء او آغاز سخن نمود . در وسط گفتار او آقا ميرزا على اكبر خطاب به مجد گفت « ملا لطيف سخنانت را كوتاه كن . من شاش دارم و نميتوانم زياد بنشينم » و با اين بيان ساده شخصيت امير طهماسبى را كه بر مسجد سايه افكنده بود در نظرها متزلزل گردانيد .