مستبدين وقتى از آزادى او آگاه شدند درصدد برآمدند كه شخصا ويرا مجازات كنند و لذا دو نفر از اوباش را با تطميع ، به ضرب و جرح و تهديد او واداشتند . اين دو ولگرد در يك شب تاريك ، در خرابه بازار ( جنب سراى زنجيرلى ) جلوى او را گرفتند و پس از درآوردن ساعت طلايش درصدد اجراى دستور برآمدند . آقاى غلامحسين حبيب الهى كه راوى اين داستان است مينويسد كه رفتار واهبزاده با آن دو تن ، در آن صحنهء تأثرآور ، بقدرى پدرانه و محبتآميز شد كه آنان از كردهء خود اظهار ندامت كردند و آلت دست شدن خود را بمستبدان ، براى انجام اين كار ، معلول استيصال و درماندگى زندگى گفتند . شرمندگى آنها وقتى بيشتر شد كه در جريان حملهء آنان بواهبزاده ، چند نفر از شناسان او از آنجا ميگذشتند و با مشاهدهء اين صحنه در صدد مساعدت بوى برآمدند . ليكن او آن دو را از دوستان خود معرفى كرد و عابرين را بادامهء راه واداشت .
مأموريت سرهنگ عباسخان در اردبيل زياد طولانى نشد و بر اثر چنين كارهاى ناصواب احضار گشت و سرهنگ ابو الحسن پور زند به جانشينى وى به اين منطقه آمد .
ورود زند مصادف با طغيان طايفهء آراللو گرديد و قشون مأمور سركوبى آنها شد .
آراللوها از طوايف برجستهء شاهسون بودند و خوانين آنها در بين كلانتران سى و يك طايفهء ديگر اسمورسم و احترام خاصى داشتند . بااينحال در برابر قواى دولت بيش از سه روز تاب مقاومت نياوردند و با تسليم رؤساى آنها غائله خاتمه يافت و اين اولين موفقيت ارتش در مقابل عشاير گرديد .
حسينعلى خان گالش نيز از جمله كسانى بود كه موجب بىنظمىهائى در جنگل و صفحات آستارا ميشد . او را نيز باتفاق پسرانش در آنجا بدام انداختند و اميد عشاير را از يارى او قطع نمودند .
ابو الحسن پور زند مأموريت خود را جمعآورى سلاح اعلام كرد و از امير عشاير و برادرش رشيد الممالك رؤساى طوايف خلخال ، و نيز حسينعليخان و سوزى خان از بزرگان طايفهء فولادلو ، كه در اينموقع در شهر بودند ، خواست كه
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 440
مساهمون: بابا صفرى
ص٤٤٠