و بالاخره گوينده با اشاره برحمت اللّه گفته است :
به ظاهر اگر رحمت اللهى دى * ولى باطنا لعنت اللهى دى « 1 »
ورود قشون دولتى و تحريكاتى عليه آزاديخواهان
بارى وعدههاى سرلشگر طهماسبى درست درآمد و بفاصلهء ده روز ستونى از قواى دولت بفرماندهى سرهنگ عباسخان البرز وارد اردبيل شد . مردم با شور و شعف زايد الوصفى از سربازان وطن استقبال كردند و با دست زدنها و هورا احساسات قلبى خود را نثار قدوم آنان نمودند . آن روز نيز از روزهاى ديدنى اردبيل بود . مردم كه ساليان ممتدى از دست جمعى عشاير خونخوار ، كه آلت اجراى مقاصد يكمشت مستبد و متنفذ شهر شده و هرچند صباح يك بار موجب قتل و غارت سكنهء بىپناه مىگشتند ، بجان آمده بودند ؛ سربازان دولت را حامى و ناجى خود دانسته با شوق و ذوق زيادى به پيشواز رفتند و جلوى پاى آنان قربانيها نمودند .
چنان كه گفتهايم در آنموقع در شهر دوتيرگيهائى بود . در يكطرف مجاهدان و آزاديخواهان بخونخواهى حاج بابا خان و در مقابل آنها حاكم جبار و ياران مستبد او قرار داشتند . عشاير ، مخصوصا فولادلوها ، از ورود قشون نگران بودند و با ترس از كيفر اعمالشان حاميان شهرى خود را بچارهجوئى واميداشتند . اين بود كه بقول محسنى مستبدين بدستوپا افتادند و براى اجراى نقشههائى كه طرح كرده بودند خود را بفرمانده ستون نزديك نموده خانهء شادروان مبشر دفتر را در محلهء اوچدكان براى سكونت وى آماده ساختند .
مبشر دفتر مرد مؤدب و متينى بود ولى چون پدرش در قلعه بدست مجاهدان قفقازى كشته شده بود با مشروطهخواهان ضديت مينمود و از مخالفان سرسخت مشروطيت بشمار ميآمد . محسنى در نوشتههاى خود سركردهء مستبدين آن ايام را
هامش
( 1 ) - يعنى باز در هشتم شوال سال 1340 ، از نظميهء بىنظم حكم شده است كه وارد خانهها شده اسبها را بگردند . و هرچه اسب است پيدا كنند . . . به ظاهر اگر اين شخص رحمت اللّه بود ولى باطنا لعنت اللّه بود .