آمد و آن اسب را از طويله بيرون كشيد . زن خانواده او را به حضرت ابو الفضل عباس بن على ( ع ) سوگند داد و بدبختى خانواده را با از دست دادن آن اسب يادآور شده انصراف او را خواستار گرديد . ولى رحمت اللّه بدون توجه باسترحام آن زن بر اسب سوار شد و راه نظميه را پيش گرفت .
او هنوز مسافت زيادى از آن خانه دور نشده بود كه در وسط كوچه از اسب به زمين افتاد و جسد بيجانش نقش بر زمين گرديد در حالى كه رنگ صورتش نيز سياه شده بود .
اسب بلافاصله به خانه برگشت و عابرين و ساكنان خانههاى اطراف بتماشا برآمدند .
واقعه فورا در شهر شايع شد و مردم دستهدسته بديدن نعش سياه شدهء رحمت اللّه ، كه از آن ببعد لعنت اللّه ناميده شد ، رفته آن را سنگباران كردند . آنگاه طنابى به پايش بسته با طبل و شيپور در كوچه و بازار گردانيدند و سرانجام جسد را ، كه قسمتى از گوشت آن بر اثر كشيده شدن در زمين از بين رفته بود ، زير پل داشكسن انداختند .
از اين تاريخ آن اسب احترام بزرگى يافت و خانهء صاحب آن ، كه بخانهء معجز معروف شد ، مورد توجه قرار گرفت و نذر و نياز زيادى عايد آنها گرديد .
در آندوره اطراف شهر ناامن بود و كاروانها مورد دستبرد دزدان و راهزنان قرار ميگرفتند . بعضى از كاروانيان با اجرت زياد اسب معجز را كرايه ميكردند و آن را ، كه پرچم كوچك سبز رنگى هم بر پالان آن نصب مينمودند ، پيشاپيش كاروان قرار ميدادند و چون عشاير و راهزنان ، چنان كه در جاى خود گفتهايم ، از حضرت ابو الفضل عليه السلام ترس داشتند جرأت نميكردند كه آن كاروان را غارت نمايند .
گاهى بعضى از كاروانها اسب سفيد ديگرى را در جلو كاروان مىانداختند و موقعى كه با راهزنانى مواجه ميشدند آن را اسب معجز معرفى ميكردند .
در اين واقعه نيز شعرا اشعارى سرودند كه چند بيت از يكى از آنها چنين بوده است :
گنه هشتم شهر شوالده * تماما مين اوچ يوز چهل سالده
اولوب حكم بىنظم نظميهدن * نه نظميهدن بلكه ظلميهدن
گيروب ايولره آتلارى آختاروب * گزوب هريرى هرنه آت وارتاپوب