آورند و سردار خود را رها سازند . ليكن در لحظاتى كه آنان آمادگى مييافتند شخصى از جانب نايب الصدر پيام آورد كه با مذاكره با حاج نجفقلى محمدى ، دائى حاج بابا خان ، چنين مصلحت ديده شده است كه دست زدن بهرگونه اقدام تند ، راه آشتى را ميبندد و رهائى او را مشكل ميسازد و چهبسا كه جانش را نيز بخطر مياندازد . صلاح آنست كه تأمل كنيد تا از طريق مذاكره از او رفع گرفتارى شود . اين گفتار مطالبى است كه مرحوم محسنى در يادداشتهاى خود آورده و اضافه كرده است كه اين پيغام ظاهر - الصلاح مجاهدان را از اقدام مسلح بازداشت و شب فرارسيد و آنچه مردم باور نميكردند اتفاق افتاد .
شادروان نايب الصدر در اين واقعه و وقايع ديگر با چنين قيافههائى مجسم گشته است ولى نگارنده لازم ميداند در اين كتاب از يك محبت وى نسبت به خود حقشناسى نمايد .
در سال 1331 خورشيدى نگارنده در تهران رياست دبيرستانى را بر عهده داشتم . در تابستان آنسال انجمن شهر اردبيل سه نفر را براى شهردارى آنشهر برگزيد و با توجه بسوابق خدمات گذشته ، يا مقتضيات ديگر ، آراء بيشتر آن نصيب نگارنده شد .
شهردارى در آن عهد در تيول برخى از متنفذين محل بود و شهردار بيش از يكى از اين دو راه در پيش نداشت : يا اجراى نظر آنان ، كه نتيجهاش بقا بر مسند رياست ولى بدون امكان خدمت بمردم بود ، و يا برهم زدن اين سنت نامطلوب و تحمل مصائب و آثار ناگوار آن .
نگارنده راه دوم را انتخاب كردم زيرا با مبانى تربيت خانوادگى و اقتضاى شغل اصلى ، كه معلمى و هدايت جامعه بود ، جز آن راه ديگرى نميشناختم . اين كار بشدت مخالفت آنها را برانگيخت و خود و ايادىشان را در اردبيل و تبريز و تهران باقدامات بسيار خشن و بيرحمانهاى عليه نگارنده واداشت . غافل از آنكه
كاروانى كه بود بدرقهاش لطف خداى * بتجلّى بنشيند بتجمّل برود
در آن تاريخ طبق تعرفهء قانونى از هر حلب روغنى كه از اردبيل صادر ميشد