و در آنجا با تير زده كشتيم .
مطلعين نحوهء قتل او را چنين ميگويند كه وقتى حاج بابا خان دستبسته بدانجا رسيد امير فيروز ( بقول مرحوم محسنى ) يا ضرغام ( بنا بروايت حبيب الهى ) بوى فحش داده سرزنش نمود . حاج بابا خان كه مرد مؤدبى بود و علاوهبر آنكه خود از فحش دادن ننگ داشت از ناسزا شنيدن نيز سخت رنج ميبرد رو به دو كرده گفت شرط مردى اين نيست كه انسان بيك محبوس دستبسته ناسزا بگويد . مردانگى آنست كه دستهاى مرا باز كرده تفنگى بدهيد تا باهم بجنگيم و مردى خود را بيازمائيم .
امير فيروز ( يا بقول حبيب الهى ضرغام ) از اين جواب احساس خفت نمود و دستور داد « كار او را تمام كنيد » . اين بود كه محافظين در كنار ديوار يكى از خرابهها او را از پشت هدف قرار دادند و ديوار خرابه را به روى جسد خونآلود وى انداختند .
هرچه بود چراغ عمر آن مجاهد دلاور در آن شب با توطئهء امير السلطنه و همدستانش خاموش گرديد و تأسف و اندوه فراوان عايد مردم اردبيل گردانيد .
امير السلطنه چون از مجاهدان و مردم ميترسيد پرده از اين راز برنداشت ، و گاهى با ايادى مخصوص خود او را در تبعيد و زمانى در زندان و گاهى نيز مقتول قلمداد كرد . خود نيز جرئت بيرون آمدن از قلعه نداشت و جز در تشريفات بسيار ضرورى از آن پناهگاه بيرون نمىآمد و در اين مواقع نيز فراش و قزاق زيادى دور خود جمع مىكرد تا از انتقامجوئى دوستان حاج بابا خان در امان باشد . چنان كه خوانين فولادلو نيز ياراى آمدن به شهر در خود نمىديدند و اگر هم ضرورتى ايجاب ميكرد مخفيانه و گاهى با لباس مبدل و شبهنگام بچنين كارى دست ميزدند . مرحوم محسنى مينويسد كه حاج بابا خان در موقع شهادت سه طغرى چك نزد خود داشت كه بابت حقوق گذشته بوى داده شده بود يكى بامير موقر رسيد ديگرى بناظم السادات ولى از چك سوم خبرى بدست نيامد .
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 431
مساهمون: بابا صفرى
ص٤٣١