ميرزا على اكبر قلمداد مىكند و مينويسد كه چون حاج بابا خان دختر برادر آقا ميرزا على اكبر را به عقد ازدواج خود درآورد از اين راه بوى نزديك گشت . نايب - الصدر كه خود قلبا از حاج بابا خوشدل نبود اين وصلت را نيز موجب تضعيف خويش ميدانست و چون با امير السلطنه هم نزديك بود بدين كار اقدام نمود . گرچه حيطهء افكار بزرگان آن روز اردبيل بسيار محدود و در چهارچوب اين قبيل كارهاى جزئى دور ميزد معهذا اين نوشتهء محسنى هم شايستهء تأمل مىباشد .
ما خود نفيا و اثباتا اطلاعى در اينباره نداريم ولى نيك ميدانيم كه از دوستان و علاقمندان حاج بابا خان آنهائيكه امير السلطنه را ميشناختند يا با او رفتوآمد داشتند ، احترام زياده از حد حاكم را نسبت بوى طبيعى نميدانستند و او را از غدر و حيلهء حاكم و خباثت امير موقر برحذر ميداشتند اما حاج بابا همچنان به زور و قدرت خود اطمينان داشت و به اين گفتهها توجهى نمينمود .
دستگيرى حاجى بابا خان
حاج بابا خان روز ششم شعبان 1340 قمرى ( 14 فروردين ماه 1301 خورشيدى ) براى صرف شام در خانهء حاج عليقلى برنجى دعوت داشت . خبر آوردند كه امير فيروز فولادلو براى صرف شام بخانهء او ميآيد . او ترك كردن مجلسى را كه بافتخارش تشكيل يافته بود خلاف ادب دانست و رد مهمان خانهء خود را نيز دور از حس مهماننوازى تلقى كرد . اين بود كه او را نيز با خود بخانهء حاج عليقلى آورد و بدينطريق ادب خود را در پيش مهمان و ميزبان حفظ نمود . حال آنكه آمدن اين مهمان ناخوانده ، كه به ظاهر براى استحكام مبانى دوستى قلمداد ميشد ، گويا قسمتى از نقشهء ناجوانمردانه براى قتل وى بود .
فرداى آن يعنى هفتم شعبان ، حاج بابا خان كه احساس سنگينى مينمود بدستور طبيب دوا خورد و در خانه استراحت نمود . امير السلطنه كسى « 1 » فرستاده او را بقلعه فراخواند و حاج بابا اين شرفيابى را براى بعد از ظهر موكول كرد .
هامش
( 1 ) - اين شخص عبد اللّه فراش بود كه چون زبانش بزرگ بود لالكى حرف ميزد و از اينرو « لاليخ عبد اللّه » ناميده ميشد .