تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
مبلغى عوارض شهردارى دريافت ميگرديد . روزى مأمور وصول ، از يكى از آن متنفذين ، كه خدايش بيامرزاد ، در برابر صدور چند حلب روغن مطالبهء عوارض مىكند و اين كار كينهء او را ، كه هرگز عوارض نمىپرداخته است ، بشدت تحريك مينمايد . بلافاصله بين او و يارانش پيكها رد و بدل و همدرديها آغاز ميگردد و سرانجام جلسه‌اى در خانهء يكى از آنها تشكيل مىشود و پيشنهاد قتل شهردار ، با تحريك چند نفر از اوباش مطرح مذاكره قرار ميگيرد . گويا در آن مجلس بوده است كه شادروان نايب الصدر آنها را مذمت مىكند و دريافت چند تومان عوارض قانونى را مجوز قتل نفسى نميداند . بارى امير السلطنه چون احساس كرد كه نگهداشتن حاج بابا خان در قلعه ، موجب تحريك طرفداران وى و ايجاد بلوائى خواهد شد كه احيانا او از عهدهء رفع آن برنخواهد آمد ، اين بود كه يكساعت از شب رفته ويرا تحويل امير فيروز داد و خان فولادلو محبوس دست‌بسته را از شهر خارج كرد و با حفاظت جمعى از تفنگداران خود به طرف « پيره سحران » « 1 » ، كه بر سر راه آنطايفه از شهر واقع است ، حركت داد و چون بدانجا رسيد او را بقتل رسانيد . مردم نيز داستان قتل او را چنين ميگويند و سران فولادلو را عامل قتل وى ميدانند حال آنكه آقاى غلامحسين حبيب الهى ، كه در پاره‌اى از وقايع اين شهر صاحبنظر است ، و ما در بعضى موارد ديگر نيز ببرخى از گفته‌هاى ايشان اشاره كرده‌ايم ، از قول نعمت نامى از طايفهء اينانلو چنين روايت مىكند كه من ( يعنى نعمت ) در آن زمان نوكر ايمان خان ضرغام برادر نجفقلى خان اينانلو بودم . امير السلطنه حاج بابا خان را در آن شب به ضرغام داد و من و ضرغام او را دست‌بسته تا پيره سحران آورديم
هامش
( 1 ) - در دو كيلومترى مشرق اردبيل تپه‌اى است و بر بالاى آن قبرى ديده مىشود كه در محل آن را « پيله سحران » ميگويند . مردم معتقدند كه در آنجا پيرى از قديم مدفون است كه به سحران معروف بوده است . معمرين اردبيل ميگفتند كه آنجا در قديم يكى از محلات شهر بوده و بازار معروف كرم ابريشم ، كه مورخان باهميت تجارت آن اشاره كرده‌اند ، در آنجا قرار داشته است .