او سه ساعت بغروب مانده باتفاق « آبى » نام ، كه از مجاهدان بيباك و فدائيان وى بود ، بقلعه رفت . آبى در حياط اندرون ماند و حاج بابا براى ديدن حاكم بعمارت دوطبقه ، كه معروف به « كلاه فرنگى » بود ، بالا رفت . ما از سخنانيكه در اين ديدار بين او و حاكم با حضور امير فيروز فولادلو ، بميان آمده اطلاعى نداريم . همينقدر ميدانيم كه امير السلطنه كما فى السابق مهربانى و احترام خاصى به دو كرد و حاج بابا نيز با محبت و صميميت سخن گفت اما دربارهء دستگيرى او به دو روايت اشاره ميكنيم يكى نوشتهء محسنى و ديگرى مطالبى است كه در آنزمان در شهر شايع گشته و كنون نيز سالخوردگان بخاطر دارند .
برطبق نوشتهء محسنى وقتى امير السلطنه حاج بابا خان را بدرقه ميكرد دم در اطاق از وى خواهش نمود موقع رفتن حكمى را كه براى او تهيه شده است از دفتر بگيرد « 1 » . حاج بابا خان بدين منظور وارد اطاق دفتر گرديد و از ميرزا احمد خان مستوفى ، كه رئيس دفتر بود ، مطالبهء حكم نمود . در آن اثنا كه مستوفى از چنين حكمى اظهار بىاطلاعى مينمود رئيس نظميه و چند تن مأمور مسلح وارد اطاق شده از او خواستند كه هفت تيرش را تحويل دهد . حاج بابا خان كه موضوع را غيرقابل توجه ميدانست شانهها را بالا انداخته گفت « خودتان بيائيد و برداريد » ولى هيچكس جرئت نكرد پيش رفته از كمر او سلاحش را بردارد . اين بود كه خود وى آن را برداشته به طرف رئيس نظميه انداخت . دو نفر از مأموران با زنجيرى كه داشتند و در پشت سر مأموران ديگر مخفى بودند غفلتا از پشت دستهاى او را بسته بزندان قلعه بردند و رئيس نظميه نيز خبر آن را بحكمران برد . محسنى مينويسد كه در آنموقع امير السلطنه و امير فيروز فولادلو سخت مضطرب بودند و در اطاق ديگرى در انتظار عكسالعمل حاج بابا به خود مىلرزيدند .
آبى كه در دليرى و بيباكى تالىمرتبهء حاج بابا خان بود و در سفر و حضر ، حتى در مهاجرت محرم 1330 آزاديخواهان ، كه حاج بابا خان نيز با آنها بود ، از او
هامش
( 1 ) - اين حكم با وعدههائى كه امير موقر به دو داده بود تطبيق ميكرد .