امنيت و آسايش مردم بينديشد .
اقامت حاكم در سراب سكنهء اردبيل را بيشازپيش بوحشت انداخت . بازار از رونق افتاد . اعتماد و اطمينان از همه سلب گرديد . بيكارى با شدت هرچه تمامتر پيش آمد و معاش مردم دچار مضيقه شد . بار ديگر فروش اثاثيهء خانهها آغاز گرديد و چون عرضه بر تقاضا فزونى يافت قيمتها پائين آمد و گرانبهاترين فرشها و مبلها و طلاآلات و لوازم زندگى بارزانترين بها از دست صاحبان آنها خارج گرديد و باز بمشهد و زنجان و كرمانشاه و نقاط ديگر حمل شد .
اين وضع دوام يافت و خوف و وحشت روزبروز بيشتر گشت تا آنكه كسانى مثل نايب الصدر ، ميرزا محمد صادق و ميرزا اسماعيل ارباب بسراب رفتند و از حاكم تقاضاى حركت باردبيل نمودند . ولى او قبول نكرد و توقف خود را در سراب بمصلحت خود ديد . اين امر عشاير را ، كه همواره موجد بىنظمىهاى اردبيل بودند ، جرىتر ساخت و باز آنها را بفكر طرح و اجراى نقشههاى شوم ديگرى انداخت .
حاج بابا خان ، كه در اين روزها از ابهر برگشته در اردبيل اقامت داشت ، به منظور حفظ امنيت شهر به پا خاست و با مجاهدان خود براى تأمين آسايش همشهريان قيام نمود .
سران عشاير چون او را مانع اجراى نقشههاى خود ديدند امير فيروز رئيس طايفهء فولادلو ، و نجفقليخان رئيس طايفهء آراللو را ، كه از سرداران مهم طوايف بودند نزد او فرستاده پيشنهاد كردند كه وى موافقت كند سواران آنها به شهر وارد شوند و ، نيز بجاى آنكه بصير السلطنه حكمران اردبيل گردد خود حاج بابا خان اين وظيفه را بر عهده گيرد ، و اگر براى او مشكلاتى باشد صارم السلطنهء نمينى بحكومت برگزيده شود و حاج بابا خان سردارى كل عشاير شاهسون را قبول نمايد .
گفتيم كه آنزمان مصادف با وقايع دوران كودتا بود و هر صاحب قدرتى در كنار و گوشهء مملكت بفكر سرورى و خودسرى افتاده بود . هركس كه پنجاه يا صد سوار بر گرد خود داشت آرزوهاى بزرگى در سر مىپرورانيد و هر رئيس عشيره و طايفهاى خود را مالك الرقابى تصور مينمود .
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 406
مساهمون: بابا صفرى
ص٤٠٦