مشغول مطالعه بود . چند دقيقه ، كه بمنزلهء چندين ساعت بود ، گذشت و يك بار او سرش را از كتاب برداشت و بدون هيچ مقدمهاى دو دستش را به طرف من دراز كرد و اين حركت را با كلمهء « خوخ « 1 » » ايكه از دهانش برآورد توأم ساخت . اين حركت او چنان رعب و وحشتى در من ايجاد كرد كه بدنم بلرزه افتاد . ايستادن نتوانستم و برگشتم .
در اردبيل صراف متنفذى بود كه حاج حسينقلى نام داشت . او بجاى بانكهاى امروزى مشكلات پولى تجار را حل ميكرد و خود نيز مرد موجه و مورد اعتمادى بود . او بفرقهء مساوات گرائيد و جمعى از تجار نيز به تبعيت ، يا براى خوشآيند وى بدين فرقه درآمدند و كار آن بالا گرفت . بهر نسبت كه رونق اين فرقه زياد ميشد بازار دموكراتها رو بكسادى مىرفت . اين بود كه گردانندگان فرقهء اخير ، بشدت عمل پرداختند و نمايش جمعى از اعضاى كميتهء مساوات را در بازار ، دستاويزى قرار داده از مشير السلطان حاكم وقت تبعيد حاج حسينقلى و حيدر كرىلو و چند تن ديگر را خواستند . مساواتىها هم متقابلا بيكار ننشسته حاكم را براى تبعيد بعضى از اعضاء فرقهء دموكرات تحت فشار گذاشتند .
حاكم ، كه با بعضى از دموكراتها سابقهء انس و الفتى داشت ، حاج حسينقلى و حيدر كريلو و چند نفر از مساواتيها را توقيف نمود ولى تجار بطرفدارى حاج حسينقلى برخاستند و دستهجمعى بقلعه رفته استخلاص او را خواستار شدند . بالاخره مشير - السلطان بضمانت ابو الفضل رضازاده ، كه خود از دموكراتها بود ، حاج حسينقلى را آزاد كرد و براى آنكه خود را بيطرف نشان دهد ميرزا محمد على نير الحكما را كه از آزاديخواهان نيكنام و اعضاى فرقهء دموكرات بود ، باتفاق حيدر كريلو بنمين تبعيد نمود .
قضا را در آن شب و بفاصلهء يكى دو ساعت بعد از حركت نير الحكما ، خواهر
هامش
( 1 ) - در اردبيل معمولا كسى كه بخواهد ديگرى را بترساند اين صدا را توأم با يك وضع حملهء بدنى از دهان خود در ميآورد .