وى بدرود زندگى گفت و چون صبح شد دموكراتها به غسل و كفن و دفن او برخاستند و دو روز در مسجد اوچدكان مجلس ختم مجللى ترتيب دادند و در سخنانى كه در آن مجلس گفتند مشير السلطان و ميرزا ابراهيم ارباب را ، كه در آن ايام با دموكراتها ناسازگارى داشت ، سبب قتل اين زن بيگناه قلمداد كردند و چنين وانمودند كه تبعيد برادرش موجب مرگ وى شده است .
چون مجلس پايان يافت تنى چند از دموكراتها نزد حاكم رفتند و با تقبيح اقدام او ، خلاصى ميرزا محمد عليخان را خواستار شدند و سرانجام دستور استخلاص او را گرفتند و بعد از چهار روز ويرا به شهر بازگردانيدند .
اختلاف بين اين فرقهها اختصاص باردبيل نداشت و در جاهاى ديگر نيز كما - بيش ديده ميشد و شدت و ضعف آن آثار و نتايج گوناگونى بوجود ميآورد چنان كه در انزلى « 1 » رقابت بين دستههاى سياسى موجب قتل يكى از جوانان مستعد و دانشمند اردبيل گرديد .
اين جوان يوسف نام داشت و فرزند شادروان ملا غفار بود . ملا غفار مرد روشندل و موقرى بود و در بازار ، در جلوى سراى زنجيرلو ، بعنوان محرر اسناد مورد نياز مردم را تنظيم مينمود . يوسف كه در مكتب چنين پدر دانشمند و روشنبينى تربيت يافته بود از فضايل و كمالات معنوى بهرهء وافر داشت و از آزاديخواهان عهد خود بشمار ميآمد . او براى كارى به انزلى رفته و براى مدتى در آنشهر مقيم گشته بود .
دستههاى مختلف سياسى كه از لياقت و فضل و كمال وى آگاهى يافتند درصدد جلب همكارى او برآمدند ولى او بهيچيك از آنها نگرويد .
ما نميدانيم بوسيلهء كداميك از آن دستهها اين جوان فاضل و روشنفكر محكوم بمرگ گرديد ولى از محمد جعفر نامى كه يكى از اهالى اردبيل بوده و در آن ايام در يكى از كاروانسراهاى آنشهر دالاندارى ميكرده است اين روايت را شنيدهايم كه يوسف در انبار يكى از سراهاى پهلوى توقيف شده بود و محمد جعفر بعنوان همشهريگرى
هامش
( 1 ) - نام قديم بندر پهلوى انزلى بود .