خاطر چندين ساله موفق ميداشت .
بالجمله اول كسى ، كه پاس حقوق مهماندارى و غريبنوازى نسبت بحقوق زحمات آقاى عظيمزادهء شهيد ملاحظه داشت ، و فرمان شهادت و مظلوميت آن بيچاره را به دستش داده به مسجد شاه فرستاد ، و او را مايل بنطق در آنجا نمود ، ذات رذلنژاد ، جوهر استبداد ، و نفس مهملهء معطلهء امام جمعه بود بملاحظات عداوت و لجاجت سابقهء كه با « شيخ عبد اللّه » مجاهد ، در سر سرقت و خيانت جعبهء جواهرات موروثى و امانت پدرى مشاراليه مجاهد پيدا ، و خيانت آقاى امام را آشكارا ، و باطاق عدليه از اينرو متظلم شده بود . عليهذا امام بتلافى عداوت مجاهد مشار اليه ، آقاى عظيمزادهء غريب و غافل از دسيسه و فريب آن رقيب ، بتحريكات او گوش داده يكروز باتفاق عموم مجاهدين به مسجد شاه ، براى تنطق گسيل ، و بناى وعظ و نطق نهاده مشغول گرديد .
در اثناى نطق مشاراليه « سيد تقى » نام ، آدم حجت الاسلام وارد ، و گفت آقاى عظيمزاده فرمايش جناب حجت الاسلام است ابلاغ مىكنم . ميفرمايند اينجا موقوفه است .
شما وعظ نكنيد . آقاى عظيمزاده با كمال ملايمت گفت كه اينجا خانهء خدا و محل مذاكرهء احكام اللّه است ، آقاى حجت الاسلام چرا مانع ميشوند . مشغول بنطق بود كه مجددا آقاى سيد تقى حاضر و تكرار پيغام كرد . در آن بين از پاى گنبد مسجد گماشتگان جناب آقا خواستند بعظيمزاده گلوله بيندازند ، چون حياط مسجد مملو از جمعيت بود فرصت نشده جمعيت رو بتفرق و فرار و آقاى عظيمزاده و ساير مجاهدين آن روز جان بسلامت ، بدون هيچ انقلاب ، به منزل خودشان مراجعت نمودند .
همانروز گماشتگان جناب آقا شروع بانقلاب ، و بيرقها را از دكاكين و بازار سرنگون و برداشته بامر جناب آقا قرار گذاشتند كه فردا هركس دكاكين خود باز كند بىگفتگو غارت خواهد شد . صداى حركات وحشيانهء حضرات به گوش مجاهدين غيور ، شبانه ميرسد كه جناب آقاى ديندار حكم كفر و قتل مجاهدين داده ، لابد همان شب باتفاق منزل خود را تغيير و در عمارت شاهى ، كه خالى بود ، سكنى و سنگر نموده ، صبح يوم سهشنبه هفدهم جمادى الثانى گذشته ، بازار و دكاكين بسته ، صداى گلوله و شليك از
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 298
مساهمون: بابا صفرى
ص٢٩٨