ما نميدانيم كه مرحوم وكيل الرعايا در مسجد جامع چه كرد و نيز سهم او در اين حمله و غارت چقدر بود و اصولا آيا او بتاراج و غارت مردمى ، كه خود و پدرانش با آنها زندگى كرده بودند ، راضى بود يا نه ؟ ولى رحيمخان باتفاق امير عشاير مثل سرداران فاتح قلعه را ، كه مركز استقرار حكمرانان بود ، اشغال كرده بساط فرمانروائى بگسترد .
گفتيم كه جمعى از عشاير از طول محاصره خسته شده برگشته بودند . شايد بخاطر بعضى از خوانندگان چنين خطور كند كه مدت محاصره آنچنان طولانى نبود تا موجب خستگى شود ولى در جواب ميگوئيم كه اينان مردمى متحرك و بيابانگردى بودند و چند روز اقامت در يك نقطه براى آنها سخت و ناگوار بود . بعلاوه دفاع دليرانهء مجاهدين جمعى از آنها را در اين عقيده راسخ گردانيده بود كه با چنين استحكامات و چنان مردان مدافع ، امكان تسخير شهر فراهم نيست . اين بود كه توقف را بىنتيجه دانستند و راه اوبههاى خود را پيش گرفتند . اما چون خبر فرار ستار خان و سقوط شهر رسيد همگى برگشتند و دستهدسته وارد شهر شدند .
چگونگى غارت شهر
امير خيزى مينويسد « پس از مراجعت سردار ، مردم اردبيل ببلاى خانمانسوزى گرفتار شدند كه واقعا تأثيرانگيز و رقت آور بود . سواران رحيمخان و بيگزادگان شاهسون چون شهر را خالى از حريف ديدند با يك حرص و ولع وحشيانه دست بقتل و غارت باز كردند . آتشى افروختند كه دودش فضاى شهر را فراگرفت و بر خشك و تر ابقا نكردند . آنچه ميتوانستند و از دستشان برميآمد دريغ نورزيدند » .
كسروى نيز ميگويد « فرداى آنشب كه ستار خان و يارانش از اردبيل بگريختند سواران قرهداغ و شاهسون به شهر ريخته بىآنكه پروائى كنند و يا از كسى جلوگيرى ببينند دست بتاراج گشادند . بازارها و تيمچهها و كاروانسراها ، كه پر از كالاهاى بازرگانى بود ، همه را يغما كردند . خانهها را سراسر بجاروب تاراج روفتند . چنان كه گفتيم انبوهى از مردم بكنسولگرى پناه برده بودند ولى كسى نتوانسته بود چيزى از بازارها و خانهها بيرون برد . آنهمه دارائى بهرهء تاراجگران گرديد . جز از بستگان