چون صبح شد تنى چند از قلعگيان كه نگريخته باقى مانده بودند آذوقهء موجود در قلعه را برداشته بكنسولگرى روس رفتند تا پناهنده شوند . ولى كنسول آنها را نپذيرفت و بكنسولخانه راه نداد . اينان كه جان خود را در خطر مىديدند با تغيير وضع و شكل و تكتك ، مثل ديگر مردم عادى ، وارد كنسولگرى شدند و هريك در گوشهاى جائى براى خود گرفتند .
ما از علت باقى ماندن آنها ، جز ميرزا محمد و كسانش ، كه از سردار دل پرى داشتند ، آگاهى نداريم و چنين ميپنداريم كه وسايل كافى براى فرار در اختيار نداشتند يا احيانا در قلعه باقى ماندند كه با تيراندازيهاى پراكنده عشاير را به خود مشغول دارند و فرصت كافى براى فراريان فراهم سازند . شايد هم غيرت و مردانگى چنين اجازهاى بدانها نداد . آنچه قطعى است اينست كه آنها ديگر امكان دفاع از شهر نيافتند و با رفتن بكنسولخانه ، كه روبروى در شمالى قلعه بود ، جان خود را نجات دادند .
ورود سران عشاير به شهر
مجاهدان اردبيل ، بى خبر از فرار سردار ، مثل روزهاى گذشته از شهر دفاع ميكردند ولى آمدن آنعده از قلعگيان به كنسو - لگرى و اعلام اينكه ستار خان از شهر رفته است دستگاه كنسولى و ديگران را از اين واقعه خبردار كرد و بقول مرحوم محسنى در اندك زمانى اين خبر مثل توپ در شهر صدا نمود و همه را در بهت و حيرت زايد الوصفى فروبرد و در باختن روحيهء مدافعان سخت مؤثر افتاد . رحيمخان چون از اين امر آگاه شد ابتدا باور نكرد و آن را يك حيلهء جنگى دانست ولى چون خبرهاى قابل اعتمادى به وكيل - الرعايا ، كه در ستاد عمليات عشاير در نيار بود ، رسيد جلسهء مشاورهاى تشكيل يافت و باعجله تصميم باشغال شهر گرفته شد .
اينان متفقا حركت كردند و چون شهر بلادفاع شده بود بدون هيچ مقاومتى بدان درآمدند در حالى كه جمعى از مردم هم بتماشاى آنها ايستاده بودند . وكيل الرعايا طبق نوشتهء مرحوم محسنى به مسجد جامع رفت و رحيمخان راه نارين قلعه را پيش گرفت .
ساعتى بعد او در قلعه و وكيل در خانهء خود استقرار يافتند و شهر به تصرف عشاير درآمد .