سردار قبل از دميدن صبح روز 21 شوال با ياران خود از قلعه بدرآمده از شهر خارج شد و از راه « آقاباغى » در غرب اردبيل ، راه سراب پيش گرفت .
باز بايد يادآور شويم كه ما بعد از شصت و اند سال از آن تاريخ چنين آرزوئى دربارهء وى ميكنيم ولى بايد بگوئيم كه زندگى عبارت از اميدها است . چهبسا سردار در آن تاريخ اميدوار بود كه ميتواند براى نجات آزادى ايران ، بيشتر از آن كه بود ، مفيد گردد و احيانا با نيروى كافى بدفع دشمنان بپردازد . ولى ميدانيم كه چنين نشد و سردار بار ديگر نتوانست در اينباره منشأ خدمت جديدى قرار گيرد .
گفتگوى مجاهدان تبريز در شب فرار از اردبيل
مرحوم امير خيزى داستان رفتن ستار خان را از اردبيل چنين آورده است : « روز 22 شوال طرف عصر چند نفر از سواران مجاهدين باطاق سردار آمده با نهايت صراحت گفتند ديگر ما توانائى مقاومت نداريم . بهر نحوى است بايد خودمانرا از اين مهلكه نجات دهيم . دامنهء مذاكرات تا سه ساعت از شب گذشته كشيده شد . در اين بين برادر اسماعيل خان سرابى گفت جناب سردار آقايان صحيح مىگويند ديگر مقاومت ثمرى ندارد جز آنكه بايد همه را باسارت بدهيم يا كشته شويم و صلاح در اين است كه ما فعلا خود را از مرگ نجات دهيم تا بتوانيم با استعداد كافى بر دشمن بتازيم . اگر پيشنهاد آقايانرا مورد توجه قرار دهيد تصديق خواهيد فرمود كه بايد بهر نحوى است خود و يارانرا از اين مهلكه نجات دهيد . سردار فرمود تنها راه چاره بسته به اين است كه دست از مدافعه برنداريم تا بهبينيم كار بكجا منتهى خواهد شد .
برادر اسماعيل خان گفت من به تمام اطراف و اكناف اردبيل كاملا بلد هستم اگر مايل باشيد كه از شهر خارج شويد من شما را ميتوانم از راهى ببرم كه سلامت بسراب برسيد . چون مجاهدين اين سخن از وى بشنيدند همه صدا بصدا داده گفتند كه بايد همين امشب از اردبيل بيرون رويم . و كار به جائى رسيد كه سردار مجبور شد كه رأى عموم را بپذيرد و بالاخره شب 23 شوال حوالى نيمه شب بود كه ستار خان با كليهء سواران و مجاهدين ، باستثناى چند نفر ، از قلعه خارج شده بجانب سراب رهسپار شدند » .