خوانندهء محترم ميداند بتاريخ امروز ، كه ايران آرامش و امنيتى دارد ، اگر پاسبانى به خانه و دكان كسى مراجعه و او را براى كارى بكلانترى و دادگسترى دعوت نمايد اضطراب عميقى بر روح وى و كسانش سايه مىافكند و تا او باز نگردد نگرانى بزرگى دلهاى آنانرا تحت فشار قرار ميدهد . در آن دوره كه هيچ حساب و كتابى نبود و فى المثل هفت نفر از متنفذين شهر بدون هيچگونه محاكمه و دفاعى ، تنها بميل چند تن از مجاهدان غير محلى ، در اطاق دربستهاى تيرباران گرديد ، تحت فشار گذاشتن و تعقيب و تهديد مردم چه آثار زننده و نامطلوبى در روحيهء آنان و كسانشان ايجاد مينمود .
اين گفتار ما بدان معنى نيست كه توانگران نمىبايست در دفاع از شهر شركت كنند و از بذل مال براى تهيهء سلاح حاشا نمايند . بلكه طرز رفتار ياران ستار خان طورى بود كه توليد رعب و وحشت و عدم رضايت ميكرد . در اين گفتار مرحوم امير خيزى نيز مثل سالخوردگان اردبيل سخن ميگويد و ضمن بيان قهر محترمانهء خود از سردار ، چنين ميآورد كه بالاخره او را راضى كردم كه باتفاق رشيد الملك به تبريز برگردم . فرداى آن روز سردار از من گلهها كرد . من آنچه لازم بود به او گفتم و او همه را تصديق كرد و سوگند خورد كه اينها را رعايت كند و منهم از رفتن منصرف شدم « . . . افسوس كه اين قول ديرى نپائيد . پس از دو سه روز باز ترتيب سابق پيش آمد و رفتهرفته آشفتهتر گرديد . بدانديشان بآزار مردم پرداختند و اسباب رنجش ايشانرا فراهم آوردند . هركس در كار خود حيران بود حتى سردار هم نميتوانست از اوضاع مستحضر شود و براى عواقب امور انديشهاى كند . جز چند تن كه از وخامت مآل انديشناك بودند ديگران از مقدرات آيندهء خود خبرى نداشتند » .
ما از فرط علاقه بسردار ، ميگوئيم كه كاش او در اردبيل باقى ميماند و بدست اشرار بشهادت ميرسيد تا علاوهبر گذشتههاى پرافتخار خود « سالار شهيدان آزادى ايران » نيز ميگشت و در كتابهاى كسروى و امير خيزى و خاطرات مردم اردبيل كلمات « فرار كردن » و « گريختن » با نام او قرين نميگرديد ! . . . ولى حيف كه چنين نشد و
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: بابا صفرى
ص٢٦٥