تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
حمايت از مسلم بن عقيل بطور طبيعى اين فكر را بوجود ميآورد كه اگر با مسلم بيعت نكرده باشد بارى از طرفداران حسين ( ع ) بوده است و گرنه خود را بخطر نمىانداخت . عباس براى اينكه بكمك مسلم برود سلاحى غير از پتك نداشت كه با آن بر آهن ميكوبيد . در آخرين لحظه كه دكان آهنگرى بسته ميشد پتك را برداشت و خواست خارج شود . استاد آهنگر كه فهميد وى براى چه پتك را برداشته جلوى او را گرفت و گفت اين پتك را كجا ميبرى ؟ عباس گفت ميبرم كه از مسلم حمايت كنم . استاد آهنگر گفت اين پتك مال من است نه مال تو . من نمىگذارم كه تو با اين پتك بجنگ سربازان حاكم به روى و مرا بجرم همدستى با تو بقتل برسانند ، و چون عباس اصرار ميكرد كه پتك را ببرد استاد آهنگر از بيم جان از دو شاگرد ديگر كمك خواست و هرسه بعباس حمله‌ور گرديدند و پتك را از او گرفتند و او را از دكان بيرون انداختند . در ميدان بنى جبله انبوه جمعيت تماشاچى بقدرى زياد شد كه كار را بر سربازان تنگ كرد . محمد بن اشعث وقتى آن جمعيت انبوه را ديد ترسيد كه مبادا بكمك مسلم در جنگ دخالت كنند و بقسمتى از سربازان خود گفت كه مردم را از ميدان دور نمايند . سربازان بمردم حمله‌ور گرديدند و تماشاچيان از بيم جان گريختند ولى عباس بذائى بدون آنكه سلاحى در دست داشته باشد در جواب استمداد به مسلم بن عقيل فرياد زد اينك بكمك تو ميآيم . محمد بن اشعث وقتى آن صدا را شنيد متوجه شد كه هرگاه بىدرنگ صاحب آن صدا ساكت نشود و بقتل نرسد ممكن است كه سرمشقى براى ديگران گردد و او از عهده برنيايد لذا فرمان داد كه او را به تير بندند و بقتل برسانند و تمام تماشاچيان را از ميدان بدر كنند و هركس نرفت بقتلش برسانند . سربازان هم كه از مقاومت مسلم بن عقيل خشمگين شده بودند و نمىتوانستند او را بقتل برسانند . در چند لحظه جوان آهنگر را آماج تيرهاى خود كردند . او افتاد و برنخاست . در آن روز بنا بروايت ابن خياط غير از آن جوان