اين تنها ستار خان نبود كه سواران ناقه و جملى ، كه بپايمردى او و يارانش به راه افتاده بود ، او را اخلالگر كارهاى خود ميدانستند و دفع شر او را ، بهر نحوى كه ميسر باشد ، آرزو ميكردند بلكه تاريخ شواهد مثال زيادى از اين حيث دارد و پايان انقلاباتى كه در طريق تحولات اجتماعى رخ داده همواره چنين بوده است .
در لحظات حساسى كه رگبار گلولههاى جانكاه مستبدين و عمال محمد عليشاه از هرسمت بسوى ستار خان و يارانش ميباريد كسانى مثل مخبر السلطنه در داخل و خارج ايران در گوشهء امنى نشسته دستى از دور بر آتش ميداشتند و گاهى بهبهگويان دلاوريهاى مجاهدان را در بدست آوردن آزادى ميستودند ولى كنون كه آزادى بدست آمده و اينان خود بمشروطيت رسيده بودند آنها را افراد زايد و مزاحمى مىپنداشتند و دفع شر آنها را لازم ميشمردند .
اين از شگفتىهاى مشروطيت ايران است كه چون فرشتهء آزادى بر ديو استبداد پيروز گشت و حكومت مشروطه جايگزين حكومت مطلقه گرديد ادارهء امور كشور غالبا بدست كسانى افتاد كه در تحصيل آزادى سهم زيادى نداشتند و يا اساسا جزو مخالفان مشروطيت بودند . اينان اكثرا نقاب آزادى بر چهره زدند و بار ديگر مناصب عاليه را به تصرف خود درآورده در خانوادهء خود موروثى ساختند و ريشههاى نفوذ خود را در عهد آزادى بقدرى عميقتر ساختند كه در دوران استبداد هم هرگز آن را تصور نمىنمودند .
اگر منصفانه قضاوت كنيم والى را نيز بايد از شدت ملامت بدور بداريم زيرا برخى از فاتحان هم گاهى انتظارات زيادى داشتند و اى بسا خود را براى هميشه فعال مايشاء تصور مينمودند غافل از آنكه اگر چنين مىبود حكومتى كه بهمت آنان بدست آمده بود قدرتى نميداشت و آمريت قانونى آن تحتالشعاع توصيههاى اينان قرار ميگرفت كه خود نوعى ديگر از استبداد ميشد .
بارى ستار خان كه در جوانى قريب دو سال در نارين قلعهء اردبيل محبوس بود و بكمك هاشم خان يورتچى و محمد قليخان آلارلو فرار كرده مدتى نيز در بين آن دو
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: بابا صفرى
ص٢٣٩