داستان حيدرى و نعمتى
داستان حيدرى و نعمتى مثل مسائل شيعه و سنى ، صوفى و متشرع ، شيخى و آقا بالاسرى ، كه در نقاط ديگر ايران رواج داشت ، از داستانهاى اسفآورى است كه صدها سال در اين شهر وجود داشته و موجب كدورتها و كشمكشها و گاهى نيز سبب قتل و خونريزيهائى شده است . ما از تاريخ و فلسفهء پيدايش آن و نام كسانى كه اين يادگار منحوس را بوجود آوردهاند آگاهى نداريم « 1 » و همينقدر ميدانيم كه شهر اردبيل ، با يك خط فرضى ، به دو قسمت تقسيم ميشد و سه محله از محلات ششگانهء آن ، يعنى طوى ، اچدكان و پير - عبد الملك حيدرى و سه محلهء ديگر يعنى گازران ، قنبلان و عالى قاپو « 2 » نعمتى بودهاند .
حيدرىها خود را اصيل و نجيب و ممتاز از نعمتىها ميدانستند و نعمتىها خويشتن را عاليتر و برجستهتر از حيدرىها ميشمردند . بندرت بين آنها وصلت زناشوئى رخ ميداد و كمتر باهم آميزش خانوادگى داشتند و حتى آنكسى كه منسوب بيكى از اين دو قسمت بود در قسمت ديگر شهر خانه نميخريد و آن بخش را شايستهء زندگى نميدانست .
بايد يادآور شد كه اين اختلافات غالبا بين سرشناسان دو ناحيه بود و مردم عادى ، كه اكثريت قريب باتفاق سكنهء شهر را تشكيل ميدادند ، آلت اجراى مقاصد سرجنبانان هردو طرف بودند .
امير المؤمنين على عليه السلام ، كه صرفنظر از جنبهء امامت شيعيان ، از دانشمندان بزرگ جهان و از خطباى نامدار عالم است در يكى از خطبههاى خود افراد اجتماع را بسه دسته تقسيم نموده و اكثريت عوام را « همج الرعاع » ناميده است يعنى كسانى كه مثل پشههاى ضعيف از خود اختيارى ندارند و از هر طرف كه باد آيد
هامش
( 1 ) - بعضى از مورخان آن را يادگار دوران سلطنت صفويان ميدانند و گروهى نيز آن را قبل از پيدايش آنها مىپندارند .
( 2 ) - بعدها اين محلات را بنامهاى « تابار ، اوچدكان ، پير عبد الملك ، اونچى ميدان ، چشمهباشى ، و شيخ قاباغى » ميخواندند .