سر آن به شكل پرتقال بود . چون بسفرا رسيدند ايستادند و از روى كتابى كه در دست داشتند اشعارى در مدح محمد ( ص ) و على ( ع ) و شيخ صفى الدين خواندند و پشت سر آنها جوانان زيادى كه بالاپوشهاى سفيدى بتن داشتند با صداى پرندگان آواز ميخواندند و با مهارت كامل از بلبل و ديگر پرندگان تقليد مينمودند . از گوشهاى از اين محل ، كه به شكل ميدانى درآمده بود ، نوازندگانى با آواى طبل و نىلبك چوپانى فرارسيدند و دستههائى از مردم در حالى كه كمر همديگر را گرفته بودند حلقه زده آواز ميخواندند و رقص ميكردند . اينها كه به همين حال در جلوى ما به سمت شهر حركت ميكردند . كلاههاى خود را به هوا ميانداختند و در ميان هلهلهء شديد تماشاچيان آنها را با طرز زيبا و مشغولكنندهاى ميگرفتند .
در نزديكى شهركمانداران زرهپوش در دو طرف معبر صف كشيده و ديوار گوشتى ترتيب داده بودند . كلاههاى آنها شبيه كلاه شنا بود و بنام عرقچين خوانده ميشد . بر تارك آنها پرهاى زيبا و پهنى نصب كرده بودند . عجبتر آنكه جمعى ديگر اين پرها را در پوست سر يا پيشانى خود فروبرده و حتى دشنه بر عضلات پرگوشت سينه و بازوانشان فرو كرده آويزان نموده بودند . ما خيال كرديم كه اينها تردستان و ساحران هستند كه شنيدهايم در ايران و بخصوص هندوستان زيادند . در بين مردم تعدادى هندو هم ديده ميشد كه با ديدن ما دست بر سينه گذاشته سر تعظيم فرو ميآوردند .
ازدحام تماشاچيها زياد بود و نگهبانان با چوبهاى بلند و شلاق آنها را از سر راه ما دور ميكردند . بااينحال چندينبار فشار آنها حركت ستون ما را متوقف گردانيد .
پشتبام خانهها و روى ديوارها حتى بالاى درختها پر از مردم بود كه خيره ما را تماشا مىكردند .
خان « 1 » ما را بخانهء ويلائى زيبائى برد كه در وسط يكى از بزرگترين باغهاى شهر قرار داشت و ده پله شخص را بدان عمارت بالا ميبرد . باغ با درختان ميوه شكوه و جلوهء خاصى داشت . ما را در اطاقها و خدمه را در چادرها جا دادند و در تنگهاى طلائين براى ما شراب آوردند . آنگاه غذا دادند .
هامش
( 1 ) - حاكم را خان ميگفتند .