از سلطانى كه در سلطنت ثباتى نداشته نميتوان عيبى بر آنها دانست . زيرا بطورى كه گفتهايم در اينموقع فرمانرواى ثابتى در آنحدود حكومت نميكرد و هرچند صباحى مرزبان ، ديسم ، لشگرى ، على ابن جوانقوله و ديگران در آن ناحيه فرمان ميراندند و بكرات از همديگر شكست خورده فرارى ميشدند و آنكس كه فاتح به شهر درميآمد دست بغارت و چپاول مردم ميزد و اموال آنها را به زور و فشار از آنان ميگرفت .
امروزه كسى نميتواند با نبودن مآخذ كافى از سكنهء آن روز اردبيل دفاع كند ولى قبول قول اين مؤلف نيز محتاج تأمل است كه همهء مردم به شيطان تمسك جسته بودند و اموال مسافران را غارت ميكردند و آنها را ميكشتند . اما ابن حوقل در اين باره اصرار دارد و مينويسد « . . . در باب مردم اردبيل داستانها شنيدهام از جمله آنكه گفتند كسى از قصاب آنجا گوشت ميخريد از وى خواست كه گوشت را از آنجاى گوسفند ببرد كه دلخواه اوست . قصاب مقدارى از رداى خريدار را بريد و با گوشت در كفهء ترازو گذاشت و قصابى ديگر از آستين خريدار بريده بود و ديگرى از دستمال مشترى ، و همه سبب طغيان و گردنكشى و جرى شدن به خداوند بود و ازاينرو خدا ايشان را گرفتار كرد و اين شهر امروزه فرسوده است و آبادى و رونق تجارت سابق را ندارد . . . » .
مؤلف مزبور كه در سال 331 هجرى بعنوان بازرگان از بغداد درآمده و در ممالك اسلامى گردش كرده است كتاب خود را احتمالا حوالى سال 367 هجرى برشتهء تحرير درآورده و آن را بنام « صورة الارض » موسوم كرده است . او در اين كتاب پس از بيان مطالب فوق دربارهء اوضاع طبيعى اردبيل نيز سخن گفته و نوشته است « روستاها و ولايتها و نيز كوهى بنام سبلان دارد كه بالا رفتن و پائين آمدن آن سه فرسخ است . كوهى است بزرگ و بلند مشرف بر شهر و در زمستان و تابستان پيوسته از برف پوشيده است . چشمههاى جارى و چاههائى با آب شيرين دارد » و اضافه كرده است كه « . . . اردبيل شهرى است فراخ نعمت ، و با نرخ ارزان و بيشتر اوقات نان را بعدد ميفروشند .
پنجاه قرص نان ببهاى يك درهم است و گوشت را با « من » خودشان ، هريك من و نيم بيك درهم مىفروشند . عسل و روغن و گردو و مويز و همهء خوردنيها به حد
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 105
مساهمون: بابا صفرى
ص١٠٥