بوسيلهء آنها در ايران رواج يافت ، با جان و دل از آنان طرفدارى ميكردند . اين بود كه نادر از منقرض ساختن صفويان بيم داشت و جمعآورى بزرگان لشگرى و كشورى در آن دشت نيز از اين نگرانى او سرچشمه ميگرفت . و گرنه كسى كه در آنزمان صاحب بزرگترين قدرت ارتشى ايران بود احتياج بچنين كارى نداشت و كوتاه كردن دست شاه طهماسب زندانى يا عباس ميرزاى طفل صغير از سلطنت ، و جلوس بجاى آنها ، كه از نخستين روز آرزوى قلبى طهماسبقلى ( نادر ) بود ، با قدرتى كه او داشت كار مهمى نبود . جمعآورى سران كشور و اخذ بيعت از آنان بويژه علاقهء وى بمستحيل ساختن مذهب شيعه در فرق تسنن بدانجهة بود كه اثرات نفوذ معنوى صفويان را خنثى نمايد و بزرگان مملكت را با اخذ قول از آنها ، از اقدامات بعدى و كمك ببازماندگان صفوى ، نظير آنچه كه با شاه اسماعيل اول كردند ، باز دارد .
انتخاب مغان براى انجام اين تشريفات نيز بمناسبت مقام معنوى و اهميتى بود كه اردبيل در آنعهد در كشور ايران داشت و در نظر ايرانيان ، چنان كه شاه طهماسب در فرمان خود آورده ، تالى مرتبهء مشاهد مشرفه بشمار ميآمد . بخصوص آنكه شيخاوندان « 1 » در آن ساكن بودند و نفوذ معنوى بزرگى در ايران آن روز داشتند . حق اين بود كه نادر در پايتخت ايران تاجگذارى كند و اگر هم بچنان « رفراندمى » ، كه در مغان ترتيب داد نيازمند بود در اصفهان ، كه از هر جهة استعداد داشت ، آن را تشكيل دهد نه آنكه در دشت سوزانى 12 هزار چادر و خانهء چوبى بوجود آورد و آنگاه در اين گوشه از ايران تاج بر سر گذارد .
دلايلى كه بعضى از مورخان در باب نزديكى مغان بجبههء عثمانى و غيره نيز آوردهاند به نظر ما ضعيف ميآيد زيرا نادر كه « شمشير را در غلاف كرد و گفت تابحال آنچه ميتوانستم كردم و اكنون ميخواهم بخراسان بازگشته استراحت نمايم » اگر راست بود و او از اول بر آن كار تصميم داشت نزديكى و دورى از جبهه براى او بىتفاوت مينمود .
هامش
( 1 ) - اولاد شيخ صفى را شيخاوند ميگفتند ، باستثناى شخص شاه كه شيخ اوغلى ناميده ميشد .