اين مسلك در علم بارى بىنهايت سخيف است . شيخ الاشراق و خواجهء طوسى و ساير محققان از متأخران ، وجوه فساد اين قول را بيان كردهاند . اگر چه همهء اشكالات آنها بر شيخ و اتباع او وارد نمىباشد چون حقيقت حق تعالى در نهايت صرافت و تجرد است . اثبات وجود ذهنى از براى موجودى كه در نهايت صرافت است ، جسارت به مبدأ اعلى و مفيض كائنات است ، و كمالات ثانيه و اعراض ذهنيه از براى موجودى ثابت است كه در دار حركات و استكمالات واقع شده باشد ، و مجرد تام مثل حق تعالى ، و عقول بايد همهء كمالات آنها در مرتبهء ذاتشان ثابت باشد ، و اگر در مقام ذات ثابت نگردد ، بايد در ذات جهت قوهء قبول كمال و صورت ذهنى و عرض حال بوده باشد ، علاوه بر اين ، آنچه كه از مجرد تام تراوش نمايد ، بايد وجود عينى خارجى باشد ، نه مفهوم ذهنى و ماهيت كليه ؛ چون جاعليت و مجعوليت در انحاى وجوداتست ، و متعلق علم حق قبل از ايجاد بايد اشياء خارجيه باشند ، نه معانى ذهنيه و ماهيات كليه ؛ و چون صور ذهنيه معلول حقند ، ممكن نيست علم عنائى حق نسبت بموجودات خارجيه و سلاسل طوليه و عرضيه باشند ، و الّا لازم مىآيد كه حق تعالى در علم تفصيلى و شهود كمالى ، كه مبدا وجود اشياست ، محتاج بمفاهيم و مخلوقات ذهنى خود باشد ، و اينكه شيخ از قول افلاطون و اتباع او كه ملاك علم تفصيلى حق را مثل نوريه دانستهاند ، فرار كرده ، و قول بصور مرتسمه را اختيار كرده است ، براى آنست كه حق را در ايجاد ، محتاج به غير خود و مخلوقات خود نداند . در اينجا حق را در اكمل صفات ، محتاج به غير دانسته است مفسدهء نفى علم تفصيلى از حق ، كمتر از اختيار چنين علم تفصيلى از براى حق مىباشد . « 1 »
هامش
( 1 ) . صدر المتألهين در مبدا و معاد ، چاپ سنگى طهران 1314 ه ق ، ص 76 ، در ابطال قول بصور مرتسمه فرموده است : « اما الذى اعتقده انا صالحا لهدم هذه القاعدة ، فهو امور : الأول ما الهمت به و هو انا نقول اولا : العلم التام بشىء من انحاء الوجود ، لا يحصل الا به مجرد حضور ذلك النحو من الوجود عند العالم ، دون حصول مثال له .
و بعبارة اخرى ، افراد الموجودات الخارجية بما هي تلك الافراد ، بعينها لا يمكن حصولها في الذهن و إلا لزم ان يكون الموجود الخارجى من حيث هو موجود خارجى وجودا ذهنيا .