به همين مسئله بر مىگردد ، مختار كسانى كه ملاك صدق و كذب قضايا و نفس الامرى بودن و نفس الامرى و واقعى نبودن امرى را در عقل فعال دانستهاند . « 1 » حقيقت هر شىء نزد آنها همان كيفيت حصول آن در عقل فعال است ، كه جميع اشياء از كوچك و بزرگ در آن مسطور است . عرفا حقيقت هر موجودى را بهنحوهء تعين آن در علم حق مىدانند . برخى نفس الامر هر چيزى را حد ذات شيء در مقابل فرض فارض و اعتبار معتبر مىدانند . « و للناس فيما يعشقون مذاهب » .
از اصل حقيقت علم نيز مثل حقيقت وجود و كيفيت تعلق آن بمعلومات غير حق ، كسى آگاه نيست ، و كسانى كه اين مسئله را بديهى دانستهاند ، فرق بين حقيقت و اصل علم و ظل و فرع آن كه علم ممكنات باشد نگذاشتهاند .
همانطورىكه وجودات ممكنات ، ظلالات و فروع و شعب وجود حقّند . علومى كه بممكنات افاضه شده است ، ظل علم حق ، و دانائى حق مطلق بذات خود ، و حقايق امكانى است . ما عالم بذات خود و علم خود بذات خود هستيم ، ولى اين علم ظل و فرع علم و وجود حقيقى است ، كه از اذهان مخفى است :
« لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
، وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ » .
- در علم حق به اشيا قبل از ايجاد و بعد از ايجاد ، اقوال متعددى نقل شده است .
اقوال مشهور در اين مسئله كه مختار محققان از حكماى اسلامى بوده است . و اعاظم ، آن اقوال را در كتب خود ذكر كردهاند ، چهار قول است : يكى از اقوال ، مختار حكماى مشاء و اتباع معلم اول است كه شيخ رئيس و فارابى و اتباع اين دو اختيار كردهاند ، كه قول بصور مرتسمه در ذات حق باشد . اين جماعت ملاك علم حق بحقايق را قبل از ايجاد ، بصور و معانى مرتسمه در ذات واجب مىدانند .
علم حق را بذات خود علم حضورى مىدانند و همچنين علم حق را بصور قائمه
هامش
( 1 ) . عرفا چون تحقق واقعى حقايق را بنا بر وحدت وجود ، همان انطواء مفصلات و متكثرات در وجود جمعى قرآنى حق مىدانند ، اين مسلك را اختيار كردهاند ؛ ولى بنا بر مشرب تحقيق ، نفسالامريت و واقعيت هر شىء ، همان تحقق و ثبوت آن شىء است در حد ذات خود ، كه وجود خاص آن باشد ، نه وجود فرعى موجود به تبع عقل يا حق . رجوع شود به اسفار اربعه ، چاپ طهران ، 1282 ، الهيات بمعنى خاص ، ص 172 ، 173 ، 174 .