وجه ديگر بر بطلان قول كسانى كه عقل اول را علم حق باشياء مىدانند ، اينست كه بنا بر اين طريقه ، حق تعالى بايد در مقام ذات ، علم باشياء نداشته باشد و نظام وجود را بر طبق علم عنائى خويش ايجاد ننموده باشد و علم تفصيلى را بنظام عالم ، فاقد باشد .
اينكه خواجه و ديگران با آنكه علم تفصيلى را منكرند ؛ معذلك نظام وجود را تابع نظام علمى در ذات حق مىدانند و در كلمات خود به اين معنى مكرر تصريح كردهاند ، كلامى است كه معنى ندارد .
عقل اول نزد كسانى كه ملاك علم تفصيلى باشياء را ، بعقل دانستهاند ، حاضر نزد حق است . حضور ، صفت عقل است و علم حق تعالى ، بايد صفت اصل وجود حق باشد ، بهنحوىكه مانند ساير اوصاف ، حمل بر حق شود ، چون صفت و موصوف به يك وجود موجودند ، چگونه ممكن است عقل كه نزد حكما با حق تباين دارد ، از اوصاف حق باشد . اين چه وصفى است كه مباين با موصوف است ، و وجودى علىحده از موصوف دارد .
ديگر آنكه ، حضور عقل متأخر از وجود حقست ، پس وجود عقل از حق و علم حق كه عين ذات اوست ، تاخر دارد ؛ چون حق با جميع اوصاف كمالى خود بالذات ، تقدم بر اشياء دارد . بنا بر اين ، حضور عقل ، صفت حق نيست .
ديگر آنكه ، اين مبنى ملازم است با احتياج بمعلول صادر از خود ، در حالتى كه معلول بايد از جميع جهات محتاج به علت و علت از جميع جهات مستغنى از معلول باشد .
و ديگر آنكه ، بنا بر اين مشرب ، لازم مىآيد ، حق اول عالم بموجودات جزئى و آگاه از صريح ذات و حاق وجود جزئياتى كه بواسطهء عقل ، از حق صادر شده است نباشد .
نعم لو يقول العارف المحقق : انه عين علمه تعالى من حيث انه عالم بحقايق
هامش
نقض به ممتنعات و تعلق علم حق به آنها وارد نيست ؛ چون ممتنع صورت صحيح علمى ندارد - فافهم و تامل جيدا .