پس حق قبل از وجود عقل اول ، بعقل اول علم دارد ، چون موجودى كه معلوم حق نباشد موجود نمىشود . بنا بر اين ، حق تعالى بوجود علمى عقل ، خارجيت مىدهد . وجود علمى عقل در موطن علم حق ، مغاير با وجود خارجى عقل است .
ماهيت عقل كه بنور وجود منور گشته است با حقيقت علم كه بموجود تعلق مىگيرد مغاير است . پس ماهيت عقل امرى است و وجود خارجى آن امرى ديگر ، و علمى كه قبل از وجود عقل در موطن علم ربوبى ، بعقل تعلق گرفته است ، امرى ثالث است . دليل بر مغايرت ماهيت عقل با علم ، آنست كه علم ، گاهى واجب است ، نظير علم حق بذات خود ، و گاهى علم صفت مضاف به غير است ، مثل صورت علمى كه قائم بعالم است و به غير تعلق گرفته است ، و حكايت از موجود خارجى و معلوم بالعرض مىنمايد . و گاهى علم اضافهء محضه است ، بخلاف ماهيت عقل كه از اين سه قسم خارج است ، بلكه ماهيت عقل اول ، ممكن الوجود است و باعتبار اضافهء وجود ، بالعرض متصف بوجوب غيرى مىشود و حقيقت علم واجب ، بالذات است . چون حقيقت علم ، عين حقيقت وجود است ، و فرق بين آنها اعتبارى است . و نظير وجود باعتبار ظهور و تجلى در اكوان و ماهيات و بواسطهء اقتران به ماهيت بالعرض متصف بامكان مىشود .
اگر كسى بگويد : علم حق بذات خود با علم بمعلومات او مغايرت دارد ، پس علم حق بذات امرى است و علم به معاليل امكانيه و معلومات خارجيه ، امرى ديگر ؛ علم او به معاليل و معلومات همان عقل اول است .
گفته مىشود : حقيقت علم نظير حقيقت وجود ، امرى واحد است ، مغايرت بين افراد علم اعتبارى است ، چون تغاير بين افراد علم و اصولا وجود كثرت در علم ، مثل حقيقت وجود ناشى از اضافه و تعلق بمظاهر و متعلقات است . اين اضافه در واقع حقيقت علم را مختلف نمىنمايد . حقتعالى به عين علم بذات خود ، عالم باشياء است و انكشاف صريح ذات ، همان انكشاف حقايق ممكناتست .
آئينهء تمامنماى مظاهر امكانى ، صريح ذات حق است ، نه امرى ديگر ، و اينكه علم ، گاهى صفت صاحب اضافه ، و گاهى اضافهء محضه است ، منافات دارد با
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى ) — صفحة 284
مساهمون: سيد جلال الدين آشتياني
ص٢٨٤