عقل مىداند ، برخى از اشكالاتى را كه بصور مرتسمهء در ذات حق ، به مشائين :
« فارابى ، شيخ رئيس ، لوكرى ، بهمنيار » و قائلان بصور مرتسمه نموده است ، بر خود او هم وارد است .
بايد توجه داشت كه ارتسام صور در عقل مجرد نيز به نحو ارتسام محال است و علوم ارتسامى اصولا اختصاص به نفوس انسانى و حيوانى دارد . چه مفاهيم كليه و جزئيه از خصائص ادراكات زمانى است .
اين قول را مصنف علامه باطل مىداند و طريقهء او در علم حق ، همان طريقهء اكابر از عرفاست ، لذا در تزييف اين قول فرموده است : اين قول اگر چه بنا بر مختار كسى كه تدرب در حكمت متعاليه دارد ، از جهتى قول درستى است « 1 » ، و ليكن بطور مطلق اين قول درست نيست و با قواعد اهل حكمت نظرى هم سازشى ندارد ؛ چون حق تعالى موجودى است ازلى و قديم بالذات ، و علم حق نيز بايد قديم بالذات باشد ؛ چون علم حق ، عين ذات اوست ، در حالتى كه عقل اول حادث بحدوث ذاتيست ، و نمىشود موجودى كه حادث ذاتيست و صور قائم به آن موجود هم ، ناچار حادث ذاتيست ، ملاك علم موجودى باشد كه قديم بالذاتست .
ديگر آنكه ، عقل اول نيز از ممكناتست و چون مسبوق بعدم ذاتى است ، حادثست ، چنين موجودى نيز بايد معلوم حق باشد ، چون اگر حق قبل از وجود عقل اول و صور قائم به آن ، علم بعقل نداشته باشد ، نمىتواند بر ماهيت عقل ، افاضهء وجود نمايد . پس بايد قبل از وجود خارجى عقل ، يعنى در موطن ذات خود ، عالم بوجود عقل و لوازم آن باشد .
هامش
( 1 ) . يعنى بنا بر قاعدهى توحيد چون علم عقل اول همان تنزل علم حق است به صورت علم چون ظاهر و مظهر بنا بر توحيد خالص يك وجود است ولى معذلك اين علم كافى نيست چون علم حق علم عنائى مقدم بر وجود معلول است على الاطلاق ، حقيقت حق در موطن ذات بايد عالم بجميع اشياء باشد و مقام قبض وجود مشتمل بر جميع كليات و جزئيات باشد بهنحوى كه ذات عين علم و مشهد تفصيلى حقايق وجودى باشد « الا ما هو من سنخ الاعدام » .
بنا بر مبناى عرفا عقل اول مىشود علم حق باشد چون ملاك جوهريت عقل نزد اهل توحيد همان سريان هويت واجبى در حقايق است ولى حكما و اهل نظر به چنين مبنائى معتقد نمىباشند و علم بحقايق را همان صور منتزعهى از اشياء خارجى و يا صور حاكى از خارجيات مىدانند .