نفوس ناطقه ، چون حادث بحدوث زمانىاند و ابتداى وجودى دارند ، و حادث زمانى مىباشند ، ازلى الوجود نيستند ؛ چون تجرد دارند ، و يا بحركات جوهرى مجرد مىشوند ، فنا و زوال ندارند ، وجودى دائمى و ابدى الحيات مىگردند .
ناچار اسمى كه به اين قبيل از موجودات حاكم است ، حكم آن ابتداى وجودى دارد ، و ليكن انقطاع ندارد ؛ چون مظهر آن زائل نمىشود ، بلكه دائمى است بدوام اين اسم . « 1 »
اسما حاكم بر آخرت و قيامت ، همين حكم را دارند ، چون بعد از زوال عالم دنيا مظاهر اين قبيل از اسماء در عالم آخرت محشور خواهند شد ، و احكام آنها از قبيل لذت در بهشت و درجات آن از قبيل جنت ذات و صفات و افعال ، و عذاب در آخرت و دار جهنم با درجات آن اختصاص به دورهء آخرت دارد ، چون اسماء حاكم بر دنيا به باطن ذات حق رجوع مىنمايند : « هر فرعى باصل خود بر مىگردد » و نوبت بظهور دولت اسما حاكمه بر آخرت مىرسد . اسما حاكم بر آخرت ، آنچه كه مربوط به ايصال نعم اخروى است ، اعم از روحانى و جسمانى دائمالحكمند و منقطع نمىگردند ، و آنچه ، كه مربوط به عذاب فسّاق و معاندين و كفار است ، در پارهاى از افراد ، بعد از مدتى حكومت آنها منقطع مىگردد و از برخى از مردم ، خصوصا كفار و نواصب و مبغضين آل محمد « عليهم السلام » ، بحسب ظواهر آيات و روايات منقطع نمىشود . تفصيل اين بحث در شرح بر فصوص خواهد آمد .
هامش
بعد از بطلميوس رواج پيدا نمود نفى افلاك منافات با قواعد عرفانى و فلسفى ندارد و هيچيك از قواعد عقلى را بر هم نمىزند . روى قواعد علم جديد زمين متحرك است و كرات سماوى معلق در جوند .
( 1 ) . مشائين نفوس را روحانية الحدوث و روحانية البقاء مىدانند . عرفا و صدر المتالهين و تبعهى او نفوس ناطقه را جسمانية الحدوث و روحانية البقاء مىدانند . چون حدوث موجود روحانى ابتدائا بدون حلول در ماده بنحو تجرد تام محال است ، و موجود مجرد تام كه در صميم ذات مجرد باشد نسبتش بجميع ابدان متساوى است ، روى همين جهت صدر المتألهين نفوس را جسمانية الحدوث مىدانند ، كه بواسطهى حركت جوهرى و سيلان طبيعى بمقام تجرد برزخى و تجرد تام و فوق التجرد مىرسند .