اسم « اول » است ، حق تعالى باعتبار اين اسم ازلى است و ابتداى وجودى ندارد .
نظر بمناسبت بين ظاهر و مظهر هر موجودى كه مظهر اسم « اول » است ، ازلى است ، چنانچه هر موجودى كه ابدى باشد و انتهاى وجودى نداشته باشد ، مظهر اسم « آخر » است ، نفوس ناطقه ، اگر چه باعتبار پيدايش وجودى ، حادث زمانىاند ، ولى چون بمقام تجرد تام از ماده مىرسند ، فناء در آنها راه ندارد ، و هر موجودى كه بسيط باشد و در ماده حلول نداشته باشد ، و متقوم به ماده نباشد ، ابدى است . « 1 »
هامش
( 1 ) . به همين اعتبار اهل توحيد فرمودهاند ، كه حق تعالى كه اصل وجود و مبدا جميع تجليات ذاتى و صفتى و فعلى است ، غيب الغيوب است . از طرفى مبدا جميع ظهوراتست و اظهر از هر موجودى است . در دعاى عرفه از حضرت سيد العارفين مأثور است : « كيف يستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر اليك ، أ يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك ؟ متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدل عليك و متى بعدت حتى تكون الآثار هي التى توصل اليك ، عميت عين تراك و لا تزال عليها رقيبا ، تعرفت لكل شىء فما جهلك شىء فرأيتك ظاهرا في كل شىء ، فانت الظاهر لكل شىء » .
حقيقت مقدس حق باعتبار ظهور فعلى اشراقى ، جميع ماهيات را از مقام ظلمت ذاتى بنور وجود خويش منور نموده است ، پس اظهر از هر ظاهرى است ، لذا بحسب تجلى خارجى و علمى « در موطن اذهان » ظاهر بالذات و مظهر غير است ، « يا من دل على ذاته بذاته » . بنا بر اين ، حق اعرف از جميع ما سوا است و عالم نمىتواند منشاء ظهور او گردد .زهى نادان كه آن خورشيد تابان * بنور شمع جويد در بياباناز حضرت كاظم « روحى فداه » مرويست : « ليس بينه و بين خلقه حجاب غير خلقه ، احتجب به غير حجاب محجوب و استتر به غير ستر مستور » . از كمال نقش نتوان خامهء نقاش ديد .
حجاب بين خلق و حق ، خلق است و تعين خلقى حاجب است ، عين ثابت ممكن ، محو شدنى نيست . پس شهود حق به تمام جهات براى احدى مقدور نيست . طلبكنندگان كنه وجود را بدور باش : « يحذركم اللّه نفسه » مىراند و آنها را از تصور باطل و نيل بامر محال از غايت رافت منع مىنمايد ، با آنكه شمس الشموس هويت او تمام ذرات وجود را پر از نور نموده است .
از حضرت مرتضى على نقل شده است : « لم تحط به الاوهام ، بل تجلى لها بها ، و بها امتنع منها » و نيز وارد شده است : « ظاهر في غيب و غايب في ظهور ، لا يجنه البطون عن الظهور و لا يقطعه الظهور عن البطون ، قرب فناى و علا فدنى ، و ظهر فبطن ، و بطن فعلن و دان و لم يدن » .