تشكيك ندارد ، چون مقام ذات ، مقام غناء از حقايق است . « 1 »
تحقيق اين مطلب آنست كه از براى وجود در عقل و خارج مظاهر است . امور عامه و معقولات ثانويه از قبيل كليات و انتزاعيات و مفاهيم كليه ، از تجلى حق در موطن عقل و مشهد نفس وجود دارند ، و موجودات جزئى نيز كه در مدارك ذهن از قبيل خيال و بنطاسيا و واهمه موجودند ، و همچنين اعيان ثابته و ماهيات كليه نيز وجودات خاصهء علميهاند كه از ظهور وجود در عقل حصول پيدا نمودهاند .
وجود ، باعتبار همين ظهورات و تجليّات در مواطن و مشاهد متعدد از قبيل موطن عقل و ساير مواطن ذهنى و ظهور در مواطن خارجى ، منشأ تشكيك مىگردد . تشكيك همان ظهور وجود و اضافهء وجود بماهيات است . به همين لحاظ وجودات مضافه ، امور اعتباريهاند . مفهوم وجود و معناى كلى هستى مقول بتشكيك است ، نه وجود بما هو هو . « حقيقت وجود » تشكيك وجود باعتبار بودن آن كلى عقلى است و مفهوم كلى عقلى وجود عين ماهيت و حقيقت افراد است ، چون معناى طبيعى لا به شرط وجود به همه صادق است و عين افراد است و منشأ انتزاع اين مفهوم كلى ، وجودات مضافه و حقيقت وجود بما هو هو است .
كما اينكه طبيعت به شرط لاى حيوان ، « جسم نامى حساس متحرك بالاراده » اگر بدون لحاظ امرى خارج از طبيعت حيوان و طبيعت و ماهيت من حيث هى ، حيوان به شرط لا نسبت به انواع مثل انسان و بقر و ساير انواع متعين حيوانى اعتبار شود ، چون به شرط لا لحاظ شده است فقط جزء است ، و اعتبار اختلاط و امتزاج با غير در آن امكان ندارد . حيوان به اين معنى يا ماده و جزء خارجى انواع است و يا ماده و
هامش
( 1 ) . مناسب بود كه مصنف علامه ، به كلى تشكيك را از وجود نفى نمىكرد ؛ تشكيك عامى در وجود قائل نمىشد . چون ظهور در مراتب اعيان ناشى از اصل وجود است و تجليات وجودى امورى خارجى و منشاء انتزاع وجود است و وجود هر چه به حقيقت وجود نزديكتر باشد ، كاملتر و شديدتر است و هر چه از حقيقت وجود دور شود ، ضعيفتر مىگردد ، تا برسد بمقام طبيعت كه مرتبهء اخير وجود است و در صف نعال وجود قرار گرفته است . و جميع مظاهر وجودى به يكديگر متصلند و حق بر همه حقايق محيط است . عالم مثال بهمنزله روح عالم ماده و عالم ارواح بهمنزله روح عالم مثال و حقيقت حق روح عالم ارواح ، بلكه باعتبار احاطهء قيومى روح همه حقايق است كه اين همان تشكيك خاصى است .