علاوه بر آنچه كه ذكر شد ، اصل طبيعت وجود ، مشترك بين طبايع امكانيه و حقيقت واجبى است . و اگر هم بفرض محال ، ممكنات امور اعتبارى باشند ، طبيعت خاص وجود كه بوجود واجبى موجود است ، امر اعتبارى نمىباشد ، و منشاء انتزاع وجوب است بنحو ضرورت ازليه . و وجود واجبى بوجود زائد بر ذات تحقق ندارد ، تا آنكه دور يا تسلسل لازم آيد . چون وجود در ممكنات ، زائد بر ذات و در واجب الوجود عين ذاتست . چون اگر زائد و ممكن باشد ، احتياج به علت دارد .
تحقيق عرفانى
بين كمّل از عرفاء : اختلاف است كه آيا وجود حق تعالى و هويت واجب ، وجود لابشرطست ، كه عبارت از وجود مطلق عارى از قيد اطلاق باشد . ( مراد از لا به شرط ، نفس طبيعت وجود بما هى هى است ) يعنى حقيقت صرفهء وجود ، من دون اعتبار تجريد و تخليط . و اين حقيقت نه كثرت دارد و نه تركيب و نه صفت و نه نعت ، از آن حقيقت بمقام لا اسم له و لا رسم له و لا نسبة و لا حكم ، بل وجود بحت و غيب مجهول و كنز مخفى و عنقاء مغرب ، تعبير نمودهاند : و قولنا : « انه موجود ، هو للتفهيم ، لا ان ذلك اسم حقيقى له » . بلكه اسم او عين صفت او و صفتش عين ذات است ، منشأ كمال او نفس حقيقت وجود مىباشد كه قائم بذات ، متشخص بنفس است ، و يا آنكه حقيقت حق ، وجود مأخوذ به شرط لا است : ( يعني به شرط عدم اشياء و به شرط عدم تعينات امكانيه ) ، كه از آن قائلان بقول اول ، به مرتبه احديت و غيب اول و تعين اول تعبير نمودهاند .
قائلان بقول اول ، حقيقت وجود را اوسع از اين مرتبه دانستهاند ، و اين مرتبه را اوّل تجلى حق دانسته ، و گفتهاند : اول تعينى كه حقيقت وجود به خود مىگيرد ،
هامش
در وجود مىشود . بنا بر اين ، دور يا تسلسل لازم مىآيد . محققان جواب دادهاند ، كه ماهيت بوجود موجود است ، ولى موجوديت وصف ذاتى وجود است و نفس وجود در موجوديت ، احتياج به حيثيت تقييديه ندارد . اگر چه احيانا در مقام ظهور خارجى و تجلى فعلى ، احتياج به حيثيت تعليليه دارد ، ولى به نظر اهل تحقيق ، همين جهت هم خارج از حيطه وجود نمىباشد .
هكذا افاد شيخنا الاستاد العارف الربانى ، « آقا ميرزا احمد آشتيانى روحى فداه » ، على ما في نظرى القاصر .