وجود منبسط كه فعل اطلاقى حق است ، از جميع حدود ماهوى و عدمى برى و واجد جميع كمالات و فعليات وجوداتست . نسبت اين فعل اطلاقى بممكنات ، نسبت مطلق بمقيد است . ازآنجائىكه اطلاق در اين مقام همان اطلاق و احاطه و سريان خارجيست ، وجودات امكانى از تجليّات اين وجود وحدانىاند و فعل اطلاقى حق و وجود منبسط ، عين ظهور و تدلى و تجلى حق است .
و الربط في مرحلة الشهود * عين ظهور واجب الوجود
وجود واحد مفاض بر اعيان ممكنات ، مغاير با وجود حق نيست . فرق آنست كه وجود حق بر خلاف فعل اطلاقى او عارى و مطلق و مجرد از اعيان و مظاهر است .
اصل و باطن فيض ، عام است و وجود منبسط استقلال ندارد و عين تجلى و تدلى حقست ، و جميع شئون وجودى از تقيدات اين وجودند و بعينه جهت ربط اشياء به حق اولست . لذا محققان فرمودهاند : احاطه حق باشياء احاطهء قيومى و احاطهء وجود منبسط و وجود عام نسبت بحقايق امكانى ، احاطهء سريانيست .
همانطورىكه ذكر شد ، وجود منبسط چون عين ربط به حق است ، بالذات از حدود ماهوى مبراست و ماهيت ندارد و مىشود كه موجودى با آنكه مفاض از غير باشد ، ماهيت نداشته باشد . ولى از استقلال بهرهاى ندارد ، چون وجود منبسط ، اصل رابط بين حق و اشياء است و با لذات از حدود عدمى مبراست :
« ما أَصابَكَ
هامش
ظهور امّهات و حقايق اسماء و اعيان ثابته در مقام واحديت است . حقيقت وجود چون در مقام ذات غيب محض است ، لذا به آن مقام ، غيب الغيوب اطلاق كردهاند ، به اين اعتبار در آن مرتبه ، امرى كه موجب تعين گردد ، اعتبار نمىشود .
اول معناى وصفى كه در آن مقام اعتبار مىشود وحدت حقيقى است ، كه تصور كثرت و مغايرت در آن امكان ندارد . ذات باعتبار اتصاف به وحدت حقيقى ، مقتضى تعين واحدى است كه قوم « عرفا » آن را تعين اول و حقيقت محمديه « ص » ناميدهاند . اين امتياز و تعين بحسب تقابل و تضاد نيست ، بلكه باعتبار احاطه و شمول است . اين تعين ، كما اينكه گذشت ، اقتضاء تجلى ذات را از براى ذات دارد ، چون تعين در اين مقام ، عبارتست از توجه ذات از كنه غيب هويت و مقام لا يتناهى بمقام حضرت احاطه و تناهى ، كه عبارت اخراى ظهور و تجلى است كه از آن به نسبت علميه تعبير نمودهاند .